۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه

بیانیۀ شمارۀ 17 موسوی، سند ورشکستگی جنبش سبز است

بیانیۀ شمارۀ 17 موسوی، سند ورشکستگی جنبش سبز است

محور بیانیۀ شمارۀ 17 میر حسین موسوی، که در 11 دی ۱۳۸۸انتشار یافته و حاوی راه حل پنجگانه ای است، پذیرش بحران در کشور از سوی حکومت و تقاضای اقدام حکومت به حل این بحران است. او می گوید: «اذعان به وضعیت بحرانی می تواند راه حل را نه در سرکوب که بر سر آشتی ملی قرار دهد». از نظر موسوی، آنان که باید به بحران اذعان کنند، تا فضای رفع بحران ایجاد شود، چه کسانی اند؟ آیا در نظر او، آنان جز ولی فقیه (رهبر)، حکومت و دولت می توانند باشند؟ روشن است که پاسخ منفی است. پس او از ولی فقیه (رهبر)، حکومت و دولت می خواهد که به بحران اذعان کنند، سرکوب را کنار بگذارند و با اقدام به حل بحران از سوی حکومت، بین اصلاح طلبان و حکومت آشتی برقرار گردد و نام این آشتی را نیز « آشتی ملی » می گذارد!

موسوی پیش از ارائۀ راه حل پنجگانۀ خود می گوید: «من لازم می دانم قبل از آنکه راه حل خودم را برای خروج از بحران مطرح سازم، برهویت اسلامی و ملی و مخالف سلطۀ بیگانگان و وفادار به قانون اساسی ما و جنبش سبز تاکید نمایم.» با توجه به شناخت کاملی که ولی فقیه، حکومت و دولت از موسوی دارند، او چه نیازی به چنین تذکری دارد؟ در واقع، او بدین شکل می خواهد از یک سو حساب خود را از مخالفان ولایت مطلقۀ فقیه، از سکولاریست ها، از چپ های رفرمیستی که به صفوف جنبش سبز پیوسته اند، جدا کند، و از سوی دیگر با اعلام وفاداری به جنبش سبز، پشتوانۀ اجتماعی تاکنونی این جنبش را در معاملۀ آشتی جویانه با حکومت از دست ندهد! موسوی و دستیارانش، و حزب مشارکت، مجاهدین انقلاب اسلامی، نهضت آزادی و مدافعان خارج از کشور جنبش سبز و از این قبیل جریانها، تاکنون از خصلت «متکثر» جنبش سبز که گویا جنبشی فراگیر است و می تواند گرایش های مختلف سیاسی را در خود جای دهد، حرف می زدند، حتی عزت الله سحابی در « نامه به هموطنان خارج از کشور» نوشته است «جنبش سبز مانند خود جامعه ایران، پدیدۀ متکثری است و در آن از افراد شدیداً مذهبی تا افراد شدیداً غیرمذهبی حضور دارند.» ولی موسوی در این بیانیه، از یک سو، به علت ترس از حکومت به خاطر سرکوب های بیشتر و وحشیانه تر و برقراری حکومت نظامی در یک دوره، و از سوی دیگر به خاطر احساس خطر از برآمد انقلابی توده های مردم، ماهیت واقعی جنبش سبز را که حرکتی اسلامی و از جنس جمهوری اسلامی است، آشکارا اعلام می کند. همین نکته کافی است کسانی را که به جنبش سبز توهم دارند و آن را جنبشی دموکراتیک تصور می کنند از اشتباه بیرون آورد!

 

موسوی و سایر اصلاح طلبان در همۀ اعلامیه ها و بیانیه های خود بر ماهیت «مسالمت آمیز» تظاهرات مردم تأکید و تبلیغ می کنند، در حالی که از زمان انتخابات ریاست جمهوری دهم بدین سو، شکل مسالمت آمیز تظاهرات مردم هرچه بیشتر کاهش یافته است. توصیف موسوی از تظاهرات روز 6 دی (عاشورا)، تصویری یکجانبه، قلب واقعیت و ترس از تخریب مشروعیت نظام در دید مردم است.
موسوی، اصلاح طلبان و لیبرال ها تصویری یک جانبه و در نتیجه غلط از تظاهرات های ضد حکومتی ارائه می دهند. واقعیت این است که شعارهای ضد حکومتی صرفاً جنبۀ واکنشی ندارد و فقط پس از حملۀ نیروهای سرکوبگر و سرکوب تظاهرات، داده نمی شود. این شعارها از آغاز تظاهرات های مردم وجود داشته و رفته رفته رادیکال تر و در همان حال همه گیرتر شده اند. البته دامنۀ شعارهای ضد حکومتی تا حدی به خاطر مقاومت و اصرار رژیم بر سیاست خود، تشدید شده ، ولی این علت اصلی نبوده است. علت اصلی در این زمینه را باید در افزایش آگاهی و جسارت تظاهرکنندگان جستجو کرد، که البته هنوز با وضعیت مطلوب فاصله دارد. موسوی، اصلاح طلبان و لیبرال ها می خواهند وانمود کنند که در این تظاهرات ها، آگاهانه هیچ شعاری به ضد اساس رژیم وجود ندارد و اگر چنین شعاری گاهی شنیده می شود، جنبۀ واکنشی و احساسی دارد!

موسوی در بیانیۀ شمارۀ 17 با نگرانی و ترس از تخریب مشروعیت نظام در ذهن مردم، حکومت را از عواقب این مسأله می ترساند و از او می خواهد به این امر توجه کند که با اَعمالش، خود ِ نظام در معرض سرنگونی قرار خواهد گرفت. او از حکومت که خود عامل اصلی بحران سیاسی است می خواهد به این بحران اذعان کند و در جهت رفع بحران اقدام نماید. او قادر به درک این مسأله نیست که بحران سیاسی کنونی ایران به خاطر زمینه های معیوب اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و ایدئولوژیک خود، راه حل قانونی ندارد. این بحران سیاسی، یا با سرکوب وسیع و بی رحمانۀ تودۀ مردم و استقرار حکومت نظامی، برای یک دوره فروکش می کند، و یا با برآمد انقلابی و ارتقای آن به شرایط و وضعیت انقلابی، می تواند به انقلاب توده های مردم منجر شود!

حال ببینیم راه حل پنجگانۀ موسوی چیست و از چه موضعی ارائه شده است. نخستین راه حل او چنین است: «1- اعلام مسئولیت پذیری مستقیم دولت در مقابل ملت و مجلس و قوه قضائیه به نوعی که از دولت حمایت های غیر معمول در مقابل کاستی ها و ضعف هایش نشود و دولت مستقیما پاسخگوی مشکلاتی باشد که برای کشور ایجاد کرده است. به یقین اگر دولت کارآمد و محق باشد خواهد توانست جواب مردم و مجلس را بدهد و اگر بی کفایت و ناکارآمد بود مجلس و قوه قضائیه در چهارچوب قانون اساسی با او برخورد خواهند کرد.»

«مسئولیت پذیری مستقیم دولت در مقابل ملت و مجلس و قوه قضائیه» چگونه صورت می گیرد؟ ملت با آنکه یک پدیدۀ عینی است، ولی خود نهادی مشخص نیست که بتواند مسئولیت های دولت را معین کند و آن را زیر سئوال بَرد. بنابراین در جامعۀ سرمایه داری «مسئولیت پذیری دولت» در برابر قوۀ مقننه (مجلس) و قوه قضائیه، که نهادهایی معلوم اند، مشخص می شود. موسوی خواستار مسئولیت پذیری دولت در برابر کدام « مجلس و قوه قضائیه» است؟ او خواستار مسئولیت پذیری همین دولت در برابر همین مجلس و همین قوه قضائیه است؛ یعنی در برابر مجلس و قوۀ قضائیه ای که حلقه به گوش ولی فقیه (رهبر) اند. موسوی می خواهد «که از دولت حمایت های غیر معمول در مقابل کاستی ها و ضعف هایش نشود». کدام مرجع تاکنون، به قول او، به «حمایت های غیر معمول در مقابل کاستی ها و ضعف های» دولت پرداخته است؟ آیا این مرجع در درجۀ نخست ولی فقیه نیست که نقطۀ پایان بر نتیجۀ انتخابات دورۀ دهم ریاست جمهوری گذاشت و گفت سیاست ها و نظرات رئیس جمهور منتخب به او نزدیک است؟ آیا همین ولی فقیه نیست که مردم معترض را «محارب» می خواند که مجازات آن اعدام است؟ آیا موسوی بهتر از دیگران همۀ اینها را نمی داند؟ چرا با آنکه او به همۀ اینها آگاه است چنین حرف هایی می زند؟ زیرا می خواهد دستهای به خون آلودۀ ولی فقیه را پاک جلوه دهد و جنایات حکومت را حتی به گردن احمدی نژاد هم نیاندازد، بلکه طبق روال معروف ِ اصلاح طلبان، به «عناصر خودسر» نسبت دهد. برطبق تأیید شورای نگهبان و تفویض رهبر، که اقتدار خود را از قانون اساسی جمهوری اسلامی می گیرند، رئیس کنونی دولت محمود احمدی نژاد است، بنابراین موسوی با گفتن «دولت مستقیما پاسخگوی مشکلاتی باشد که برای کشور ایجاد کرده است» گام بسیار بزرگی به عقب برداشته است. این گام بزرگ به عقب، به رسمیت شناختن ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد است، که خود موسوی تا پیش از این، آن را کودتای انتخاباتی و فاقد مشروعیت می نامید. آیا این خیانت آشکار به مردم و حتی به جریان خود و به شخص خود نیست؟

موسوی در مبارزۀ انتخاباتی خود، دولت احمدی نژاد را ناکارآمد و غیر محق می خواند، ولی اکنون چنان عقب نشسته است که می گوید «اگر دولت کارآمد و محق باشد خواهد توانست جواب مردم و مجلس را بدهد». آیا طرح شرط «کار آمد و محق» بودن دولت محلی از اِعراب دارد؟ چگونه همین رئیس جمهور به عنوان رئیس دولت در دورۀ ریاست جمهوری نهم، موسوی را به این نتیجه رساند که احمدی نژاد نمی تواند رئیس دولتی «کار آمد و محق» باشد، ولی اکنون پس از همۀ جنایات ِ ولی فقیه، حکومت، دولت و رئیس آن، به ضد مردم، باید همین مجلس حلقه به گوش ولی فقیه، تعیین کند که آیا دولت «کار آمد و محق» است یا نیست؟ در همین بند نخست، مانند سخنان پیشین موسوی، دیده می شود که او با قانون اساسی ای که ولایت مطلقۀ فقیه را به رسمیت می شناسد، هیچ مشکل و اختلافی ندارد!

در دومین راه حل، موسوی ظاهراً خواهان «تدوین قانون شفاف و اعتماد برانگیز برای انتخاباتها» است. ولی نباید فراموش کرد که او دائماً بر وفاداری به قانون اساسی جمهوری اسلامی تأکید می کند. همین قانون اساسی، ولایت مطلقۀ فقیه و شورای نگهبان را به رسمیت می شناسد. و از همین اقتدارات ولی فقیه و شورای نگهبان برطبق قانون اساسی جمهوری اسلامی است که حکم حکومتی ولی فقیه و نظارت استصوابی شورای نگهبان برمی خیزد. موسوی در شرایطی از «تدوین قانون شفاف و اعتماد برانگیز برای انتخاباتها» سخن می گوید که نظام سیاسی حاکم بر ایران از صدر تا زیر به طور کامل استبدادی و ارتجاعی است. آیا او با حفظ نظام اسلامی و قانون اساسی اش، نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر، می خواهد انتخابات آزاد در ایران برقرار شود؟ موسوی می گوید «مجالس اولیه انقلاب می توانند به عنوان الگویی مورد توجه قرار گیرند». او می خواهد از الگوی چنین مجالسی برای «آشتی ملی» (بخوان سازش حکومت با اصلاح طلبان) سود جوید، او این نکته را درک نمی کند که چنین مجالسی دیگر در جمهوری اسلامی ممکن نیست، زیرا آن مجالس بر توهم توده های مردم به دولت جمهوری اسلامی به عنوان دولت انقلاب شان متکی بود، در حالی که این توهم، در بین توده های مردم، با اَعمال اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی رژیم جمهوری اسلامی در طی 31 سال، از بین رفته است و این آب رفته به جوی باز نخواهد گشت. «مجالس اولیه انقلاب» نیز با مجلس های کنونی اختلاف ماهوی نداشتند، تنها فرق شان با مجالس کنونی این بود که در آنها گاهی «جناح موسوم به چپ ِ» جمهوری اسلامی، همان هایی که بعداً جریان اصلاح طلبی نظام جمهوری اسلامی را به وجود آوردند، حضور بیشتری داشتند. بدین سان هدف موسوی نه ایجاد یک مجلس نمایندگی عادی که در بیشتر کشورهای سرمایه داری وجود دارد و در آن احزاب مختلف می توانند بر حسب قدرت مالی و نفوذ سیاسی خود نماینده داشته باشند، بلکه مجلسی اسلامی است که در آن طیف های اسلامی نزدیک به اصلاح طلبان از میدان تاخت و تاز بیشتری برخوردار باشند، و مانند مجالس دوران خمینی نه تنها جریان های دموکراتیک، بلکه لیبرال ها (مذهبی یا لائیک) نیز بدان راهی نداشته باشند.

موسوی در راه حل سوم خود، برای اثبات «درایت نظام»، خواهان «آزادی زندانیان سیاسی و احیاء حیثیت و آبروی آنها» است. او آزادی زندانیان سیاسی و اساساً نبود زندانی سیاسی در کشور را یک اصل در آزادی مدنی مردم ایران نمی داند. او در پی حفظ نظام سیاسی اسلامی است و می خواهد که حکومت برای بقای رژیم جمهوری اسلامی «درایت» نشان دهد و زندانیان سیاسی را آزاد کند. در مورد آزادی زندانیان سیاسی، برای کسی که واقعاً بر حقوق مدنی مردم تأکید می ورزد، اهمیت عظیمی دارد که خواهان آزادی همۀ زندانیان سیاسی و الغای جرم سیاسی یا حداقل تعریف دقیق و روشن چنین جرمی باشد. هیچ کدام از این خواست ها در بیانیۀ شمارۀ 17 موسوی وجود ندارند. بی تردید می توان ادعا نمود که زندانی سیاسی از نظر موسوی صرفاً زندانیان اصلاح طلب و طرفداران جنبش سبز هستند، زیرا او تاکنون، حتی یک جمله در مخالفت با دستگیری ها و کشتارهای بزرگ رژیم از آغاز دهۀ 60 تا انتخابات دورۀ دهم ریاست جمهوری ابراز نکرده است. از نظر موسوی «حیثیت و آبرو»، خاص اصلاح طلبان و طرفداران جنبش سبز است. برای او بی تردید زندانی کردن شهروندان دگراندیش و حفظ «حیثیت و آبروی آنها» اساساً مطرح نیست؛ و اگر بود، تاکنون واکنشی در این باره از او دیده می شد. موسوی در ادامۀ راه حل سوم می گوید «و نیز آگاهیم که جریانهای سیاسی منحطی با این راه حل مخالف هستند.» او این جریان های سیاسی «منحط» را معرفی نمی کند و آنها را به مردم ایران نمی شناساند. آیا کسی که خواهان سعادت مردم و متکی به آنان است، «جریانهای سیاسی منحط» را از دید مردم پنهان می کند و آن را تنها وسیلۀ امتیازگیری از حکومت قرار می دهد؟

در راه حل چهارم هم، مانند راه حل سوم، موسوی خواهان آزادی مطبوعات بنا بر اصل آزادی های مدنی مردم نیست، او به این دلیل خواهان «آزادی مطبوعات» است که این آزادی «جزء ضروریات روند بهبود» (بخوان سازش اصلاح طلبان و حکومتیان) است. او بدین خاطر، به ظاهر، به آزادی مطبوعات تن می دهد که «گسترش کانال های ماهواره ای و اهمیت یافتن آنها و تاثیرگذاری قاطع این رسانه ... بخوبی ناکافی بودن روش های قدیمی و محدودیت صدا و سیما را می رساند.» و نیز بدین خاطر که «پارازیت ها و محدودیت های اینترنتی می تواند برای مدت کوتاهی اثر گذار باشد». آری او خواهان شیوه های حساب شده تر و دراز مدت تر برای کنترل مردم و حفظ نظام جمهوری اسلامی است!

موسوی در راه حل پنجم خود، با تکیۀ غیر انتقادیش بر اصل بیست و هفتم قانون اساسی جمهوری اسلامی، ماهیت بیانیۀ شمارۀ 17 خود را، که منحصراً کسب منافع اصلاح طلبان و جنبش سبز است، برملا می کند. او خواهان «برسمیت شناختن حقوق مردم برای اجتماعات قانونی و تشکیل احزاب و تشکل ها و پایبندی به اصل 27 قانون اساسی» است. اصل بیست و هفتم قانون اساسی جمهوری اسلامی می گوید: «تشکیل اجتماعات و راه پیمایی ها، بدون حمل سلاح، به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است.» (تأکید از من است) بنابراین روشن است که از نظر قانون اساسی جمهوری اسلامی و پیروان بی چون و چرای آن، از جمله میر حسین موسوی که بارها به این پیروی کامل از قانون اساسی جمهوری اسلامی، اذعان کرده است، تشکیل و وجود احزاب سکولار و لائیک، تشکیل و وجود احزاب چپ، اجتماعات و راه پیمایی های آنان برطبق همین اصل قانون اساسی جمهوری اسلامی، ممنوع است، و به عبارت دیگر چنین دگراندیشانی از حقوق شهروندی محروم اند و موسوی بر طبق همین اصل، تعارضی با نقض حقوق چنین شهروندانی ندارد. اینکه تظاهرات نباید مخل مبانی اسلام باشد، دست مقامات دینی را برای ایجاد هرگونه محدودیتی در مقابل تظاهرات باز می گذارد، زیرا آنان هستند که «مبانی اسلام» را می شناسند و می توانند هر چیزی را با فتوای خود به مبانی اسلام تبدیل کنند. یک مثال در این باره موضوع را روشن می کند: در کشورهای سرمایه داری با نظام بورژوا دموکراتیک، مانند انگلستان، آمریکا، فرانسه، آلمان و غیره، تظاهر کنندگان می توانند آدمک هائی به شکل رهبران سیاسی به صورت مسخره و هجو درست کنند، این آدمک ها را سر دست بگردانند و حتی آتش بزنند. در این کشورها به خاطر این کارها، کسی را نمی کشند یا به زندان نمی اندازند و یا شکنجه نمی کنند. در ایران حکومت اعلام کرد که عکس خمینی را در تظاهرات پاره کرده اند. فرض کنیم این ادعای حکومت درست است و بهانۀ دروغی برای تشدید سرکوب نیست. این کار از آدمک درست کردن و آتش زدن آن،
که رژیم های سرمایه داری تحملش می کنند، تند تر نیست. اما مقامات دینی ایران می توانند پاره کردن عکس خمینی را که یک عمل سیاسی است، امری مخالف مبانی اسلام تلقی کنند؛ همچنین تظاهرات زنان و غیره را.

روح سازشکارانۀ این بیانیۀ دست و پا شکستۀ موسوی تا آن حد است که «حتی یک جوی کوچک زلال» برای او کافی است، زیرا از نظر او «همۀ این پیشنهادات بدون نیاز به توافق نامه و مذاکره و داد و ستدهای سیاسی» و تنها «از موضع حکمت و تدبیر و خیرخواهی می تواند اجرایی شود.» و همین «حکمت و تدبیر و خیرخواهی» ولی فقیه، «زلال» بودن بیانیۀ شمارۀ 17 میر حسین موسوی را، بدون «ضرورت» اینکه «همۀ بندها با هم شروع شوند»، تضمین می کنند!

13 دی 1388، 3 ژانویۀ 2010

بهروز فرهیخته

azarakhshi@gmail.com


www.aazarakhsh.org

www.azarakhshblog.blogspot.com


 

چشم انداز اوضاع سیاسی کنونی ایران سکوت قبرستانی یا برآمد انقلابی؟

چشم انداز اوضاع سیاسی کنونی ایران: سکوت قبرستانی یا برآمد انقلابی؟

کشتار و زخمی کردن صدها تن در خیابان ها و دستگیری بیش از هزار نفر تنها در چند روز گذشته، رکوردهای جدید وحشی گری نیروهای سرکوبگر در تظاهرات اعتراضی مردم، به راه انداختن اَلَم شنگه های حکومتی، عربده کشی آخوند های ریز و درشت ِ انگل و استثمارگر، بسیج متعصبان کف بر لب، کفن پوشان حرفه ای، تعزیه گردانان قمه کش، اوباش مزدور و جمعی صدقه خوار نگون بخت در حمایت از ولایت فقیه به ضد معترضان، ورق ننگین دیگری بر کارنامۀ سیاه 31سالۀ رژیم خونخوار و چپاولگر جمهوری اسلامی افزود.

در طول این 31 سال حکومت اسلامی، شاهد سیاست سرکوب و کشتار، اختناق، فریب و شستشوی مغزی از جانب رژیم و مبارزه و اعتراض در اشکال مختلف از جانب کارگران و توده های مردمی بوده ایم که به تدریج، سر ِ اطاعت از یوغ سنگین رژیم بیرون می آورند، به طوری که اکنون پایه های اجتماعی رژیم از هر زمان دیگر محدود تر شده است. اما این مبارزه و کشمکش ساده و سر راست نیست و نمی توان چشم انداز واحد و پیامد تغییرناپذیری برای آن پیش بینی کرد. هرچند به لحاظ منطقی و تاریخی، رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی محکوم به شکست و نابودی است، اما این بدان معنی نیست که سرنوشت این رژیم در هر نبردی از پیش رقم خورده باشد. همه چیز و از جمله چشم انداز سیاسی آینده و پیامد مبارزات جاری به آگاهی، اراده، نقشه و برنامه ریزی، توان و سازماندهی نیروهای درگیر در صحنه و در درجۀ اول به آگاهی، اراده، توان، برنامه ریزی و سازماندهی کارگران و دیگر زحمتکشان بستگی دارد.

سیر تکاملی اعتراضات سیاسی، تظاهرات ضد حکومتی و درگیری های خیابانی معترضان با نیروهای سرکوبگر پاسدار، بسیجی، انتظامی، امنیتی و مزدوران لباس شخصی، در طول هفت ماه گذشته، نشانگر تغییراتی هم در شیوۀ عمل رژیم و هم در روش ها و تا حدی در شعارها و خواست های معترضان است. هیچ ناظر سیاسی، و از آن مهم تر، هیچ فرد، گروه یا سازمان انقلابی نمی تواند نسبت به این تغییرات بی اعتنا بماند. فهم درست این تغییرات، عنصر مهمی در درک چشم اندازهای ممکن و عواملی است که به تحقق این یا آن چشم انداز کمک می کنند.

رژیم جمهوری اسلامی به دنبال تمرکز هرچه بیشتر قدرت سیاسی در دست به اصطلاح «اصول گرایان» (پان اسلامیست ها که بیانگر منافع بورژوازی بوروکرات - نظامی و مشتی تجار و زمینداران بزرگ اند) و بیرون انداختن اصلاح طلبان (بوروکرات های لیبرال) از حکومت و منزوی کردن بیشتر لیبرال ها از عرصۀ سیاسی، در صدد است عرصۀ اجتماعی و مدنی را نیز تا آنجا که ممکن است بر آنان تنگ کند تا هم

بتواند منابع و امکانات اقتصادی را باز هم بیشتر به انحصار مشتی سرمایه دار بوروکرات - نظامی و تجار و زمینداران بزرگ ِ متحد آنها درآورد و هم زمینه را برای تصمیم گیری های سیاسی و اقتصادی مطابق با منافع خود در عرصۀ داخلی و خارجی هموار نماید. انتخابات ریاست جمهوری نهم و دهم و انتخابات مجلس های هفتم و هشتم، نقاط مهمی در این روند تمرکز و تصفیه بودند. اما این روند هنوز پایان نیافته و به نتایج مطلوب رژیم نیانجامیده است.

در انتخابات ریاست جمهوری دهم، هرچند رژیم توانست با کاربرد شیوه های ارتجاعی و جنایتکارانۀ مرسوم خود مضحکۀ خونین انتخاباتی اش را در جهتی که نقشه ریزی کرده بود، به پیش بََرد و مراسم گورستانی «تنفیذ» و «تحلیف» کفن دزدان را برپا دارد، اما در این راه بهای سنگینی پرداخت و دست کم در یکی از اهداف خود یعنی دست یابی به ابزاری برای تحمیق توده های مردم، ایجاد امید واهی در آنها و انتخابی و دموکراتیک جلوه دادن روندهای سیاسی در برابر افکار عمومی بین المللی ناکام ماند. رژیم برای پیشبرد اهداف اقتصادی و سیاسی خود در عرصۀ داخلی و خارجی، نیازمند سکوت، انفعال، سکون و اطاعتی است که در وضعیت فعلی جامعه موجود نیست. تصمیم رژیم در شرایط کنونی ادامۀ سرکوب و اختناق تا استقرار سکوت قبرستانی بر جامعه است. خامنه ای و روحانیان پر قدرتی مانند جنتی، یزدی، واعظ طبسی، مصباح و غیره، مشاوران نزدیک او مانند ولایتی، امام جمعه ها، سردمداران سپاه، ارتش، بسیج و نیروهای امنیتی و انتظامی و نیز کابینۀ احمدی نژاد و سردمداران مجلس و دستگاه قضایی رژیم با هرگونه سازش و آشتی ای با اصلاح طلبان مخالفند و تصمیم دارند با قهر ناب هژمونی خود را برقرار نمایند و حفظ کنند. تشبثات رفسنجانی برای آشتی و سازش رژیم با بخشی از اصلاح طلبان، تلاش های عسکراولادی، کنی، رضایی و دیگران و نیز توصیه های ناصرمکارم برای «وحدت» از جانب خامنه ای و نزدیکان او ناشنیده گرفته شده است. سران جمهوری اسلامی مصمم اند سرکوب و اختناق را ادامه دهند و تشدید کنند و در این راه ممکن است تا برقراری حکومت نظامی و اعلام حالت فوق العاده نیز به پیش روند. آری چنین تصمیمی گرفته اند چون از یک سو تصور می کنند ادامۀ جنایات کنونی مانند سرکوب ها و کشتارهای وسیع دهۀ 1360 بی کیفر خواهد ماند و برایشان ثمربخش خواهد بود و از سوی دیگر در هراسند که هر عقب نشینی از جانب حکومت به پیشروی توده ها و گرفتن امتیازات بیشتر و خواست های بالاتر منجر گردد و آنان را به عقب نشینی بیشتر وادار سازد. عامل بسیار مهم دیگری که به سرسختی حکومت در سیاست ِ سرکوب دامن می زند، منافع عظیم اقتصادی و امکانات حکومتی ِ غارت و چپاول است که با هرگونه حساب پس دهی و هرگونه نظارت «غیر خودی» ممکن است به خطر افتد یا کاهش یابد.

بخش مرئی سرکوب در شرائط کنونی اساسا متوجۀ اصلاح طلبان و لیبرال ها است، اما این سرکوب و اختناق بیش از همه به زیان کارگران و توده های مردم است و هدف آن پیش از هر چیز ترساندن و بی حرکت نگاه داشتن این آخری ها است. زیرا:

نخست اینکه هر نیروی سیاسی برای اینکه قادر باشد در مقابل جمهوری اسلامی عرض اندام کند، باید بتواند بخش قابل توجهی از توده ها به ویژه کارگران، این بزرگ ترین طبقۀ اجتماعی ایران را، با خود داشته باشد. از این رو رژیم باید حتی برای تضعیف رقیبانش هم که شده کارگران را با سرکوب بترساند تا به دنبال نیروهای اپوزیسیون نروند و به طریق اولی حتی تصور ایجاد تشکل های مستقل کارگری (حزب سیاسی طبقۀ کارگر، سندیکاهای صنعتی کارگران مزدی، کمیته های کارخانه، شوراهای کارگری و غیره) به خاطرشان خطور نکند.

دوم اینکه رژیم برای به اجرا درآوردن سیاست های خود، باید خیالش در هر زمینه از جانب کارگران، به ویژه عناصر آگاه این طبقه، آسوده باشد و این آسودگی خیال تنها با سرکوب این نیروها – آنهم برای مدتی محدود – به دست می آید. رژیم برای اینکه بتواند مثلاً سیاست اقتصادی خود را در زمینۀ خصوصی سازی ها یا به اصطلاح هدفمند کردن یارانه ها به عمل در آورد به سکوت، اطاعت و ترس کارگران نیازمند است. برای اینکه بتواند سیاست خارجی ارتجاعی خود را پیش ببرد باید «قلم ها شکسته شود»، سانسور تشدید گردد و کار ِ افشاگری و روشنگری در این زمینه، صورت نگیرد. برای اینکه سیاست قرون وسطائی خود را به ضد زنان، به ویژه زنان کارگر و زحمتکش که از ستم و استثمار مضاعف رنج می برند، عملی کند، باید هرگونه آزادی گردهمائی غیر حکومتی، هرگونه تظاهرات شهروندان، ممنوع شود، و زنان به کنج خانه ها، کارگاه ها و یا زندان ها فرستاده شوند. برای اینکه بتواند سیاست تبعیض و ستم ملی را ادامه دهد، باید نه تنها فعالان جنبش های مدافع حقوق ملل زیر ستم، بلکه کارگران انقلابی و کمونیست ها را نیز درهم بکوبد، چون کارگران و کمونیست ها پیگیرانه خواهان برابری ملت های ساکن ایران و به رسمیت شناختن حق ملت ها در تعیین سرنوشت خودشان هستند. کارگران انقلابی و کمونیست ها دشمن آشتی ناپذیر شووینیسم یا برتری جوئی ملی اند و رژیم جمهوری اسلامی که چارچوب ایدئولوژیکی اش ترکیبی از حکومت دینی و شووینیسم است، طبیعی است که با برابری ملت ها، حق ملل در تعیین سرنوشت خود و انترناسیونالیسم کارگری، این سه پایۀ سیاست کارگران انقلابی در مسألۀ ملی، دشمنی آشتی ناپذیری داشته باشد و مدافعان این سیاست را سرکوب کند.

سوم اینکه رژیم جمهوری اسلامی چه به علت ماهیت سرمایه دارانه و استثمارگرانه اش و چه به علت بحران شدید اقتصادی ای که با آن درگیر است، باید به عنوان کارگزار سرمایه با تشدید هرچه بیشتر استثمار کارگران که در کاهش و یا حد اکثر درمنجمد کردن مزدها، افزایش ساعات کار، کاهش یارانه ها، محروم کردن میلیونها کارگر بیکار از بیمۀ بیکاری و کاهش و محدود کردن خدمات عمومی خود را نشان می دهد، بار سنگین بحران کنونی را که ناشی از شیوۀ تولید سرمایه داری در سطح جهانی و در ایران است، بر دوش کارگران بیافکند. همچنین باید تشکل های مستقل کارگری را درهم کوبد تا جوانه های وحدت طبقۀ کارگر و مقاومت او در برابر کارفرمایان و دولت سرمایه داری مجال شکوفائی نداشته باشند.

در یک کلام، سیاست اصلی رژیم، سرکوب شدید تا استقرار سکوت قبرستانی در کشور است و این سیاست بیش از هرکس به زیان طبقۀ کارگر و توده های زحمتکش است. سرکوب شدید برای استقرار سکوت قبرستانی در جامعه یکی از چشم اندازهای ممکن اوضاع سیاسی کنونی و چشم انداز مطلوب رژیم است که برای دست یابی بدان از هیچ عملی رویگردان نیست.

اما این چشم انداز در صورتی تحقق می یابد یا احتمال تحقق آن افزایش پیدا می کند، که کارگران و توده های عظیم مردم دچار انفعال سیاسی شوند و یا دنباله روی سیاستی باشند که در ظاهر خود را سیاست اپوزیسیون می نامد، اما در پایه و اساس با سیاست رژیم تفاوت چندانی ندارد. منظور ما به طور مشخص سیاست اصلاح طلبان و لیبرال ها است، خواه اصلاح طلبان و لیبرال های مذهبی و خواه اصلاح طلبان و لیبرال های به اصطلاح لائیک. اصلاح طلبان و لیبرال های مذهبی ایران – که اکنون به اصطلاح جنبش سبز را به راه انداخته اند - از نظر مبانی عقیدتی و ایدئولوژیک خود با ایدئولوژی رسمی رژیم مرزبندی ریشه ای و بنیادی ندارند. آنها نیز مانند سردمداران رژیم معتقد به حکومت دینی و معتقد یا دست کم پای بند و ملزم به ولایت فقیه هستند. قانون اساسی ارتجاعی جمهوری اسلامی و نهادهای قانونگذاری، قضایی، نظامی، امنیتی و انتظامی رژیم را نه تنها قبول دارند، بلکه خود در ایجاد و تحکیم آنها نقش مهمی داشته اند. آنها نیز، مانند سران رژیم، دشمن سرسخت طبقۀ کارگر و توده های زحمتکش اند، آنان نیز مانند سران رژیم دشمن دموکراسی، مخالف حقوق زنان و برابری زن و مرد، طرفدار سیاست شووینیستی و مخالف برابری ملل ساکن ایران و حق آنها در تعیین سرنوشت خود هستند. اصلاح طلبان و لیبرال های مذهبی در جنبش اعتراضی کنونی تمام کوشش خود را صرف محدود کردن خواست ها در چارچوب قانون اساسی و دیگر نهادهای ارتجاعی رژیم مانند مجلس و قوۀ قضائیه می کنند. آرمان آنها بازگشت به شرایطی مانند دوران خمینی است، گویی که در آن زمان جنایت، سرکوب و ویرانی کمی صورت گرفت و گویا مجلس های اول و دوم و سوم جمهوری اسلامی، این «عصاره های فضیلت» خمینی، مظهر دموکراسی بودند! یا دستگاه قضایی ای که بهشتی، موسوی اردبیلی، خلخالی، گیلانی، صانعی، قدوسی، لاجوردی، ری شهری، موسوی تبریزی، نیری، اشراقی، رئیسی و غیره در رأس آن بودند، کم جنایت، کشتار، دزدی و حق کُشی کردند!

سیر رویدادهای31 سال گذشته و مجموعۀ حوادث هفت ماه اخیر، نشان دادند بحران سیاسی کنونی ایران که با بحران اقتصادی شدیدی نیز همراه است، راه حل قانونی ندارد. این بحران یا باید به بحرانی انقلابی و شکل گیری انقلابی عظیم و توده ای منجر شود که رژیم جمهوری اسلامی و همۀ نهادهای آن را درهم بشکند و یا با قهر ضد انقلابی رژیم به بهای جان و زندگی هزاران نفر و ایجاد یأس و انفعالی دیرپا در جامعه در جهت منافع بورژوازی حاکم و امپریالیسم خاتمه یابد.

برای اینکه بحران سیاسی کنونی به بحرانی انقلابی ارتقا یابد، باید طبقۀ کارگر آگاه به منافع طبقاتی خود با سیاست مستقل خود، با خواست های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خود و با سازمان های مستقل خود وارد صحنۀ مبارزه گردد و نه تنها صفوف خود را از طرفداران حکومت و از اصلاح طلبان و لیبرال ها جدا کند، بلکه بکوشد زحمتکشان دیگر و همۀ مردم آزادی خواه را نیز از زیر نفوذ آنان بیرون کشد و به سمت سیاست انقلابی خود جلب نماید.

بسیاری از نیروهای چپ ایران، با توجه به نحوۀ برخورد بخش بزرگی از مردم به حکومت، که در اعتراض های وسیع و پیگیر، خود را نشان می هد، با توجه به ابتکار عمل توده ها و اینکه به رغم توهم بخش های قابل ملاحظه ای از آنان به کسانی مانند موسوی، خاتمی، کروبی، رفسنجانی و غیره در عرصۀ عمل، منتظر رهنمود و دستور آنها و یا فتوای «آیات عظام» نمی مانند، با توجه به تغییرات مثبتی که در شیوۀ مبارزه، ارتقای روحیه، جرأت و شجاعت توده ها رخ داده، تغییراتی که اساساً محصول مبارزات و اعتراضات خود مردم و نتیجۀ انباشت تجارب خود آنان بوده است، و با توجه به تداوم جنبش اعتراضی، نتیجه می گیرند که «انقلاب ایران آغاز شده است» و یا این جنبش تا سرنگونی رژیم ادامه خواهد یافت. برخی دیگر از «رادیکال بودن» و «پختگی» جنبش همچون امری واقعی که گوئی هم اکنون حاصل شده است، سخن می گویند. ما در اینجا به طور خلاصه به چند و چون این دیدگاه اخیر می پردازیم، زیرا نخست باید در مورد اینکه جنبشی رادیکال هست، یعنی خواهان تعییرات ریشه ای در حوزۀ سیاست، اقتصاد و فرهنگ هست، یا نه، نظر روشنی داشت و آنگاه دید که آیا این جنبش برای تحقق خواست های ریشه ای خود، به عمل انقلاب روی می آورد یا نه.

آیا جنبش اعتراضی کنونی «رادیکالیزه» شده یا در حال رادیکالیزه شدن است؟

ناظران و مقاله نویسان سیاسی زیادی از «رادیکالیزه شدن» جنبش اعتراضی کنونی ایران سخن می گویند. برخی، به ویژه لیبرال ها و اصلاح طلبان (چه از نوع مذهبی یا غیرمذهبی این دو جریان)، با وحشت تمام از رادیکالیزه شدن جنبش حرف می زنند و به ضد آن هر روز هشدار می دهند و مردم را از آن برحذر می دارند، زیرا اینان از تغییرات ریشه ای و از انقلاب بیش از ارتجاع حاکم وحشت دارند. شمار زیادی از آنان در همین نظام از امتیازاتی برخوردارهستند که می ترسند در صورت وقوع یک انقلاب یا حتی انجام تغییراتی ریشه ای آنها را از دست بدهند و برای حفظ آن امتیازات حاضرند هر خواری و ذلتی را تحمل کنند. شمار دیگری از آنان، به ویژه توده هایی که به دنبال رهبران اصلاح طلب و لیبرال هستند و غالباً از امتیازاتی هم در نظام کنونی برخوردار نیستند، به علت شناخت غلط شان، از رادیکالی شدن جنبش، وحشت دارند. آنان خود به تصویر دروغینی که برای برحذر داشتن مردم از رادیکالیسم و انقلاب ارائه می دهند و به معجزۀ اصلاحات در چارچوب رژیم، باور دارند یا باور پیدا می کنند.

گروه دیگری که از رادیکالیسم جنبش حرف می زنند و شور و شوق و اغراق زیادی هم در این باره از خود نشان می دهند، در واقع مجذوب شمار محدودی شعارهای نسبتا رادیکال و برخی حرکات و اعمال رادیکال مانند مقابله با نیروهای سرکوبگر و غیره هستند. اینان به نفوذ عمیق ایدئولوژی و توهمات مذهبی و لیبرالی در بسیاری از فعالان تظاهرات خیابانی توجه ندارند. به این توجه ندارند که اتکا به نهادها، ارزش ها، نمادها و شعارهای دینی و کیش شخصیت و غیره، بخشی از آفت های بزرگ جنبش اعتراضی و انقلابی در ایران، دست کم در چهار دهۀ گذشته بوده است و این جنبه ها و نیز تحلیل های غیر منقدانه از چنین حرکاتی و جدا نکردن سره از ناسره، قطعاً ضربات مرگباری به جنبش وارد خواهند کرد.

رادیکالیسم جنبش، صرفاً در شکل نیست. درست است که مقابله با نیروهای سرکوبگر، آتش زدن خودرو پلیس، ایجاد مانع در برابر یورش سرکوبگران و غیره نشانی از گرایش جنبش به سمت رادیکالیسم است، ولی نباید فراموش کرد که اینها هنوز در حوزۀ شکل اند و نه محتوا: می توان با اهداف سیاسی متفاوت و حتی متضادی به چنین حرکاتی دست زد. همچنین شعارهائی مانند «مرگ بر دیکتانور»، «مرگ بر خامنه ای»، «مرگ بر جمهوری اسلامی»، هرچند لازم و بجا هستند و نشان از ارتقای جنبش و افزایش شجاعت و آگاهی معترضان و تظاهرات کنندگان دارند، اما این شعارها کافی نیستند، زیرا اینها شعارهای سلبی اند و باید با شعارهای ایجابی و مثبت - البته با محتوای انقلابی و نه اصلاح طلبانه - کامل شوند.

نکتۀ دیگر و مهم تر این است که نمی توان انکارکرد که بخش مهم یا اعظم تودۀ تظاهرکنندگان در ماه های اخیر را خرده بورژوازی شهری و دانشجویان تشکیل می دهند. شرکت کارگران در این تظاهرات ها به شکل انفرادی و نه همچون طبقه، و بدون طرح خواست ها و شعارهای کارگری چه در زمینۀ سیاسی، که باید دست کم دربردارندۀ خواست های دموکراتیک ریشه ای باشد، و چه در زمینۀ خواست های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی صورت می گیرد. یعنی کارگران تا آنجا که در این اعتراضات شرکت دارند، دنباله رو هستند و نه پیشرو. اگر می پذیریم که خواست های ریشه ای در زمینۀ سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی را طبقه ای می تواند ارائه دهد و تا تحقق آنها پایداری و پیگیری کند، که تضاد ریشه ای با کل نظام سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی موجود داشته باشد، و اگر قبول داریم که این طبقه، طبقۀ کارگر است، آنگاه باید بپذیریم که بدون حضور مستقل کارگران در جنبش اعتراضی و بدون خواست های کارگری در عرصه های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، نمی توان از رادیکالیسم بالفعل جنبش سخن گفت. جالب توجه است که برخی از کسانی که خود را کمونیست می نامند و انقلاب آتی ایران را انقلاب سوسیالیستی و برخی نیز آن را «انقلاب کمونیستی فوری» می دانند، و از شروع «انقلاب ایران» (یعنی «انقلاب سوسیالیستی یا کمونیستی» به زعم آنان) حرف می زنند، توجه ندارند در این «انقلاب سوسیالیستی» شان نه صف مستقل کارگری هست، نه خواست و برنامه و استراتژی و تاکتیک کارگری. همین نشان می دهد که اینان در بهترین حالت رادیکالیسم خرده بورژوائی یا گرایش بدان را با انقلابیگری کارگری و با سوسیالیسم و کمونیسم عوضی گرفته اند!

توجه به دست کم همین سه نکته یعنی الف) غلبۀ شعارهای غیر رادیکال، مذهبی، اصلاح طلبانه و کیش شخصیتی در تظاهرات ها، ب) تکیه بر شعارهای سلبی و نبود شعارهای مثبت و ایجابی رادیکال و پ) نبود حضور مستقل کارگران و خواست های کارگری در زمینه های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، باید به هر تحلیلگر واقع بین و به ویژه به نیروهای انقلابی ثابت کرده باشد که به رغم برخی جلوه های رادیکالیسم در شکل مبارزات (که غالباً حالت واکنشی دارند) و به رغم برخی شعارهای سلبی رادیکال (که در اقلیت هستند)، این جنبش هنوز رادیکال نیست و به طور خودبخودی نیز برخلاف تصور و امید کسانی که نبود سازماندهی جنبش را نقطۀ قوت آن می دانند (!) رادیکال نخواهد شد.

اشتباه نشود! هدف ما به هیچ رو کم بها دادن به جنبش اعتراض کنونی نیست. ما می خواهیم اولاً توهمات کسانی را که واقعیت را با آرزوهای خود یکی می پندارند برملا کنیم و ثانیاً نشان دهیم چگونه این جنبش اعتراضی می تواند واقعاً تبدیل به جنبشی رادیکال و انقلابی گردد.

رادیکال شدن جنبش اعتراضی و از آن مهم تر تکامل آن به جنبش انقلابی - همان گونه که بارها گفته ایم - تنها با گسترش دامنۀ جنبش به سمت توده های کارگر و زحمتکش، تنها با حضور کارگران و دیگر زحمتکشان با صف مستقل خود در جنبش سیاسی، تنها با شعارها و خواست های سلبی و ایجابی ای که منافع توده های میلیونی کارگر و دهقان و دیگر توده های زحمتکش را بیان کند، تنها با مبارزۀ متشکل این توده های میلیونی، تنها با پیوند بین کارخانه و خیابان، با پیوند اعتصابات با تظاهرات و با پیوند کارگران با توده های میلیونی دهقانان فقیر و زحمتکش و تهی دستان شهری، قابل تصوراست. تنها در این حالت است که می توان به چشم اندازی جز سرکوب و سکوت قبرستانی، به چشم انداز انقلابی واقعی اندیشید و در راه تحقق آن تلاش ورزید. تنها با تلاش در این راه می توان واقعاً به جنبش اعتراضی کنونی کمک کرد. تنها در پیوند با توده های میلیونی کارگر و زحمتکش شهر و روستا و با رسوخ اندیشه و برنامۀ انقلابی در اذهان توده های کارگر و زحمتکش است که می توان به نیروی انقلاب و به پیروزی انقلاب آیندۀ ایران باور داشت.

نیازهای ذهنی جنبش انقلابی طبقۀ کارگر

برای اینکه طبقۀ کارگر ایران بتواند جنبش اعتراضی کنونی ایران را به جنبش انقلابی تبدیل کند، ُمهر ِ خود را بر سیر رویدادها بکوبد و آنها را در جهت منافع کنونی و آتی خود شکل دهد، به بیان دیگر، برای اینکه بتواند چشم انداز انقلاب را جایگزین چشم انداز سرکوب و سکوت قبرستانی نماید، در عرصه های نظری، سیاسی و تشکیلاتی، نیازمند روشنگری ها، تدارکات و تلاش هائی است که باید در بطن مبارزات جاری به عمل درآیند. در زیر به برخی از آنها می پردازیم:

  1. درعرصۀ نظری کارگران باید درکی روشن از موقعیت خود به عنوان فروشندۀ نیروی کار در جامعۀ سرمایه داری، یعنی همچون طبقه ای که تولید کنندۀ اصلی جامعه است و همۀ ثروت های مادی و معنوی جامعه یا محصول مستقیم کار او و یا متکی بر کار و محصول کار او است، به دست آورد، طبقه ای که به خاطر نداشتن وسایل تولید و معاش مجبور به فروش نیروی کار خود به صاحبان وسایل تولید است و به دست آنها به طور دائم و روزافزونی استثمار می شود. همچنین باید به درکی روشن از روند فروپاشی تاریخی و ضرورت درهم شکستن نظام اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری و امکان ساختن جامعه ای فارغ از استثمار و طبقات، از طریق مبارزۀ طبقۀ کارگر با طبقۀ سرمایه دار و همۀ استثمارگران و ستمگران نائل شود. کارگران باید منافع و موقعیت دیگر طبقات و لایه های اجتماعی و خواست های آنها را نیز بشناسند تا بتوانند روابط خود را با آنان در مبارزات طبقاتی جاری و نیز در ساختمان جامعۀ آینده تا از میان رفتن طبقات تنظیم کنند. کارگران باید بدانند که منافع بنیادی آنها با منافع بنیادی و اساسی همۀ کارگران کشورهای دیگر یکسان است و نظام سرمایه داری و طبقۀ سرمایه دار دشمن مشترک همۀ کارگران و زحمتکشان جهانند.
  2. در عرصۀ سیاسی کارگران باید درکی روشن از اهداف، مسیر و چگونگی مبارزه (استراتژی و تاکتیک) برای برانداختن سرمایه داری و استقرار جامعۀ عاری از استثمار، کار ِ مزدی و طبقات به دست آورند. طبقۀ سرمایه دار سلطۀ اقتصادی خود و امکان تداوم و تشدید استثمار کارگران را با در دست داشتن قدرت سیاسی دولتی تضمین می کند. کارگران نیز باید برای درهم شکستن دولت سرمایه داری و استقرار دولت کارگری ای که مانع بازگشت سرمایه داران شود، مبارزۀ سیاسی بکنند. مبارزۀ سیاسی کارگران برای تسخیر قدرت سیاسی باید به طور روزانه جریان داشته باشد، زیرا تسخیر قدرت سیاسی روندی طولانی است. مبارزۀ سیاسی کارگران به طور روزانه برای استقرار آزادی بیان، اجتماعات، تظاهرات، گردهمائی، حق اعتصاب، حق تشکل، آزادی زندانیان سیاسی، برابری زن و مرد، جدایی دولت از دین و روحانیت، برابری ملت های ساکن ایران و حق آنها در تعیین سرنوشت خود وغیره و غیره، و نیز برای موفقیت مبارزات اقتصادی و فرهنگی کارگران لازم است. کارگران همچنین باید درک روشنی از امپریالیسم، عملکرد و سیاست آن در سطح جهانی و به ویژه در منطقۀ خاورمیانه داشته باشند. کارگران همچنین لازم است مضمون و اهداف سیاست خارجی رژیم جمهوری اسلامی را که مکمل سیاست داخلی ارتجاعی او است، به درستی بشناسند و آثار نکبت بار آن را بر سیاست داخلی و نیز بر جنبش کارگری و مبارزات ضد امپریالیستی مردم منطقه درک کنند. کارگران برای موفقیت مبارزات سیاسی شان، باید منافع طبقاتی خود را، که با منافع اکثریت عظیم مردم مغایرتی ندارد، همواره در مد نظر داشته باشند و دنباله رو سیاست طبقات دیگر نباشند. به عبارت دیگر، یک شرط مهم پیروزی مبارزات کارگران، سیاست مستقل آنها است. در همان حال، کارگران برای پیروزی در مبارزه با سرمایه داران، باید بتوانند طبقات و لایه های زحمتکش جامعه را از زیر نفوذ سرمایه داران و سیاستمداران و روشنفکران آنها بیرون بیاورند و به سیاست خود جلب کنند. به عبارت دیگر، یک شرط مهم دیگر پیروزی مبارزات سیاسی طبقۀ کارگر، تأمین هژمونی طبقۀ کارگر در مبارزات اجتماعی به ویژه در مبارزۀ سیاسی است. این هژمونی نه از طریق زور، بلکه از راه ِ کار ِ پیگیر و اقناعی، دفاع از مبارزات بحق زحمتکشان غیر پرولتری و با روشن شدن درستی سیاست طبقۀ کارگر در عمل برای زحمتکشان دیگر، میسر می شود. طرح شعارهای مستقل سیاسی روشن در مقابل شعارهای سازشکارانه، آغشته به توهمات مذهبی و کیش شخصیتی اصلاح طلبان و لیبرال ها، طرح مشخص مطالبات سیاسی و اقتصادی و اجتماعی کارگران و توده های زحمتکش، به دست یابی این اهداف کمک خواهد کرد.
  3. در عرصۀ تشکیلاتی طبقۀ کارگر به سازمان سیاسی خود، یعنی حزب سیاسی طبقۀ کارگر، به سندیکاهای صنعتی کارگران مزدی، در هر شرایطی نیازمند است. در شرایط انقلابی سازمان های توده ای دیگری نیز ضرورت می یابند. یکی از مهم ترین این سازمان ها شورای کارگری یا ارگان تسخیر قدرت سیاسی به دست پرولتاریا و شکل دولت کارگری است. یک سازمان کارگری دیگر که در شرایط بحران انقلابی ضرورت می یابد، کمیته های کارخانه و محل کار است که باید کنترل و مدیریت تولید و کار را به دست گیرند و مانع بستن کارخانه ها از جانب سرمایه داران گردند.

در شرایط کنونی ایران وظیفۀ کارگران انقلابی و کمونیست ها مبارزه در این سه عرصۀ نظری، سیاسی و تشکیلاتی است و روشن است که این مبارزه نمی تواند جدا از مبارزات روزانۀ کارگران در کارخانه ها و دیگر مراکز تولید و کار و جدا از مبارزات دموکراتیک عمومی و اعتراضات در خیابان ها باشد. همان گونه که بالاتر گفته شد، کارگران انقلابی باید بین خیابان و کارخانه پیوند برقرار کنند.

ایجاد هسته های انقلابی مخفی در کارخانه ها، مبارزه برای ایجاد کمیته های اعتصاب، ایجاد هسته هائی برای کار در زمینۀ تظاهرات خیابانی، کار ترویجی و تبلیغی در کارخانه ها و در میان زنان و جوانان، ایجاد هماهنگی بین کار مخفی و علنی به طوری که مکمل و پشتیبان یکدیگر باشند و به هم لطمه نزنند و هشیاری امنیتی برای حفظ تشکل ها، امکانات، تدارکات و اطلاعات سازمانی در مقابل نه تنها یورش سرکوبگران آشکار، بلکه همچنین هشیاری در برابر پلیس امنیتی و سیاسی و جاسوسان رژیم: چنین است اهم وظایفی که کارگران انقلابی و کمونیست ها در شرایط کنونی برعهده دارند.

این هسته های انقلابی کارگری در درون کارخانه ها و دیگر واحدهای کار و تولید، و در خیابان ها و محلات، سیاست مستقل طبقۀ کارگر و همۀ اشکال و شیوه های مبارزاتی این طبقه – از ساده ترین مبارزات اقتصادی تا عالی ترین مبارزات سیاسی - را به پیش می برند.

این هسته ها، بر حسب تقسیم کار، سازمان یافتگی، آگاهی و تجربه شان، سلول های سازمان های مختلف طبقۀ کارگر یعنی حزب، سندیکا و دیگر سازمان های این طبقه، مانند شوراهای مسلح کارگران و کمیتۀ کارخانه را که در شرایط انقلابی باید به وجود آیند، تشکیل می دهند.

13 دی 1388، 3 ژانویۀ 2010

جمعی از کمونیست های ایران (آذرخش)

www.aazarakhsh.org


azarakhshi@gmail.com

www.azarakhshblog.blogspot.com


 


 

برای درهم شکستن جمهوری اسلامی انقلاب را سازمان دهیم

برای درهم شکستن جمهوری اسلامی انقلاب را سازمان دهیم

جمهوری اسلامی حاکمیت دیکتاتوری فاسدان، ستمگران و استثمارگران است. حکومتی است که با تکیه بر نیروهای سرکوبگر پلیس و اعمال زندان و شکنجه آزادی مردم را سلب می کند و این گونه بر حیات ننگین خویش تداوم می بخشد.

به همین دلیل است که طبقۀ کارگر جهت دستیابی به خواست های فوری خود باید در اتحاد با همۀ زحمتکشان شهر و روستا، راه مبارزه با جمهوری اسلامی را در پیش گیرد.

به همین دلیل است که دانشجویان، دانش آموزان، جوانان، زنان، معلمان، پرستاران، دهقانان فقیر، سربازان و ملت های زیر ستم باید در صفی متحد و یکپارچه، دوشادوش طبقۀ کارگر مبارزه با جمهوری اسلامی را تا سرنگونی رژیم سرمایه داران و زمین داران ادامه دهند و این مبارزه را به سیاست خود تبدیل نمایند.

به همین دلیل است که سیاست سرنگونی رژیم باید به تحقق حاکمیت شوراهای انقلابی کارگران و زحمتکشان منجر گردد. برقراری جمهوری دموکراتیک شورایی، ضامن تحقق آزادی و دموکراسی انقلابی و رفاه عمومی جامعه است.

سرنگون باد جمهوری اسلامی

برقرار باد جمهوری دموکراتیک شورایی


 

زنده باد سوسیالیسم

اتحاد نیروهای چپ انقلابی درون کشور

دی ماه 88


 


 

آزادی و دموکراسی انقلابی با سرنگونی جمهوری اسلامی تأمین می شود

آزادی و دموکراسی انقلابی با سرنگونی جمهوری اسلامی تأمین می شود


 

کمونیست ها گفتند: جمهوری اسلامی رژیم سرمایه داران و زمین داران است و علیه شهروندان و توده های زحمتکش، دست به هر جنایتی می زند.

کمونیست ها گفتند: حاکمیت جنایتکار اسلامی از بهره کشی و استثمار کارگران و زحمتکشان تغذیه می نماید و با استبداد و ستمگری دوام یافته است. سرکوب مداوم کارگران و زحمتکشان، اعدام هزاران انقلابی و کمونیست و اعمال فشارهای مضاعف بر جوانان و زنان و دانشجویان انقلابی، نقاب از چهره ضد انقلابی و مخوف رژیم برداشته است.

سی سال حاکمیت جنایتکارانه جمهوری اسلامی توهمات توده های مردم را از بین برده است و اکنون تود ها آگاهانه به اعتراض علیه رژیم دست می زنند .

مردم ایران در جنبش توده ای به مقابله با جمهوری اسلامی برخاسته اند و اراده کرده اند که با ادامۀ تظاهرات های خیابانی تا درهم شکستن این رژیم ضد مردمی به پیش روند. آری، کارگران و زحمتکشان باید با اعتراضات و اعتصاب های عمومی در مراکز کارگری و محل کار خویش جنبش انقلابی را عمق و وسعت ببخشند. تودۀ مردم ایران باید در تظاهرات های خود شعار سرنگونی رژیم را سر دهند، زیرا عامل فقر و گرانی، بیکاری و جهل و جنایت حاکم بر جامعه جمهوری اسلامی است.

پایان دادن به تبعیض و نابرابری و به کف آوردن آزادی و دموکراسی فقط در گرو برپایی حاکمیت انقلابی کارگران و زحمتکشان است. تلاش همۀ توده های ستمدیده باید در جهت برقراری جمهوری دمکراتیک شورایی سازمان داده شود.

با حاکمیت کارگران و زحمتکشان، بجای حاکمیت سرمایه داران و زمین داران، آرامش و آسایش جامعه، با نفی ستم طبقاتی و اعمال قدرت شوراهای انقلابی، امکان پذیر است.


 

مرگ بر جمهوری اسلامی

زنده باد جمهوری دمکراتیک شورایی

زنده باد سوسیالیسم

اتحاد نیروهای چپ انقلابی درون کشور

دی ماه 88

خبر کوتاه بود هوشنگ ابتهاج

به یاد اتل‌ و جولیوس‌ روزنبرگ


 

خبر كوتاه‌ بود...


 

خبر كوتاه‌ بود
اعدام‌ شان‌ كردند!

خروش‌ دخترك‌ برخاست‌
لبش‌ لرزید
دو چشم‌ خسته‌اش‌ از اشك‌ پر شد
گریه‌ را سر داد
و من‌ با كوششی‌ پر درد
اشكم‌ را نهان‌ كردم‌

چرا اعدامشان‌ كردند؟
می‌پرسد ز من‌، با چشم‌ اشك‌آلود

عزیزم‌، دخترم‌
آنجا شگفت‌انگیز دنیایی‌ست‌
دروغ‌ و دشمنی‌ فرمانروایی‌ می‌كند آنجا
طلا، این‌ كیمیای‌ خون‌ انسان‌ها
خدایی‌ می‌كند آنجا

شگفت‌انگیز دنیایی‌ست‌
كه‌ همچون‌ قرن‌های‌ دور
هنوز از ننگ‌ آزار سیاهان‌، دامن‌ آلوده‌ست‌
در آنجا حق‌ و انسان‌ حرف‌های‌ پوچ‌ و بیهوده‌ست‌
در آنجا رهزنی‌، آدم‌كشی‌، خون‌ ریزی‌ آزادست‌
و دست‌ و پای‌ آزادی‌ در زنجیر

عزیزم‌، دخترم‌
آنان‌ برای‌ دشمنی‌ با من‌
برای‌ دشمنی‌ با تو
برای‌ دشمنی‌ با راستی‌ اعدام‌ شان‌ كردند
و هنگامی‌ كه‌ یاران‌
با سرود زندگی‌ بر لب‌
به‌ سوی‌ مرگ‌ می‌رفتند
امید آشنا می‌زد چو گل‌ در چشمشان‌ لبخند
به‌ شوق‌ زندگی‌، آواز می‌خواندند
و تا پایان‌ به‌ راه‌ روشن‌ خود با وفا ماندند

عزیزم‌
پاك‌ كن‌ از چهره‌ اشكت‌ را، ز جا برخیز
تو در من‌ زنده‌ای‌، من‌ در تو
ما هرگز نمی‌میریم‌
من‌ و تو با هزارانِ دگر
این‌ راه‌ را دنبال‌ می‌گیریم‌
از آن‌ ماست‌ پیروزی‌
از آن‌ ماست‌ فردا
با همه‌ شادی‌ و بهروزی‌

عزیزم‌
كار دنیا رو به‌ آبادی‌ست‌
و هر لاله‌ كه‌ از خون‌ شهیدان‌ می‌دمد امروز
نوید روز آزادی‌ست‌.

هوشنگ ابتهاج (سایه)

ارزیابی انقلاب روسیه و. ا. لنین

ارزیابی انقلاب روسیه (1)

اکنون دیگر هیچکس در روسیه خیال برپا کردن انقلاب به شیوۀ مارکس را به خود راه نمی دهد. این و یا چیزی شبیه آنرا اخیراً «استولیچنا پوچتا»(2)، یک روزنامۀ لیبرال – حتی تا حدی دمکرات و حتی تا حدی سوسیال دمکرات (منشویک) – اعلام داشته است. برای اینکه با نویسندگان این افاضات منصفانه رفتار کرده باشیم باید بگوئیم که آنها موفق شده‌اند تا جوهر جو سیاسی حاضر و طرز برخورد نسبت به درسهای انقلابمان را دریابند، جوی که بی شک اکنون در میان محافل وسیع روشنفکران، بی مایگانی که نیمچه سوادی دارند و احتمالا در بسیاری از گروه‌های بی سواد خرده بورژوازی نیز حاکم است.

چنین اظهار نظری در درجۀ اول انزجار عمیقی را نسبت به مارکسیسم بطور کلی نشان می دهد. همان مارکسیسمی که اعتقاد خدشه ناپذیری به رسالت انقلابی پرولتاریا داشته و با تمام وجود حاضر است از هر جنبش انقلابی توده‌ها پشتیبانی نموده، به مبارزات آنان حدت بخشیده و در آن پایداری ورزد. ولی این اظهار نظر همچنین بیانگر انزجاری است نسبت به روشهای مبارزه، اشکال کار و تاکتیکهائی که در گذشتۀ بسیار نزدیک در پراتیک عملی انقلاب روسیه آزمایش شده‌اند. تمام پیروزیهائی که انقلاب ما بدان نائل شد – یا به بیان بهتر نیمه پیروزی یا ربع پیروزی – تماماً و منحصراً مدیون تعرض پرولتاریائی بود که پیشاپیش عناصر زحمتکش غیر پرولتر قدم برمی داشت. و تمام شکستها نیز معلول تضعیف این تعرضات بود، معلول تاکتیکهائی بود که برای اجتناب از این تعرضات، برپایۀ فقدان آنها و گاهی مستقیماً (در میان کادتها) در جهت حذف آنها اتخاذ می شد.

و اینک، در دورۀ سرکوب بی امان ضدانقلاب، بی مایگان جبونانه به اربابان جدید خود تمکین می کنند، فرصت طلبانه چاپلوسی سلاطین جدید را کرده، گذشته را مردود می شمارند، می کوشند آنرا از یاد ببرند و خود و دیگران را قانع سازند که دیگر هیچکس در روسیه خیال برپا کردن انقلاب به شیوۀ مارکس را به خود راه نمی دهد، هیچکس خواب «دیکتاتوری پرولتاریا» را نمی بیند و قس علیهذا.

در انقلابات دیگر بورژوائی، تفوق فیزیکی حاکمان سابق بر مردمی که قیام کرده بودند باعث افسردگی و دلسردی محافل کثیری از جامعۀ «روشنفکران» می شد. ولی میان احزاب بورژوائی که برای آزادی واقعاً جنگیده و سهم قابل ملاحظه‌ای در انقلاب داشتند، همیشه آثار توهماتی را می شد دید که امروزه درست عکس آنها میان خرده بورژوازی روشنفکرمآب روسیه رایج است. توهمات آن دوران دربارۀ پیروزی ناگزیر، فوری و کامل «آزادی، برابری و برادری» بود، توهماتی دربارۀ جمهوری، نه جمهوری بورژوازی بلکه جمهوری همۀ انسانها، جمهوری ای که قادر بود صلح را بر روی زمین و صفا را در بین مردمان برقرار سازد، توهماتی دربارۀ از بین رفتن اختلافات طبقاتی بین مردمی که تحت فشار سلطنت و نظام قرون وسطائی بودند، دربارۀ اینکه نمی توان با روشهای قهرآمیز بر یک «ایده» غلبه کرد، دربارۀ ماهیت کاملا متضاد فئودالیسمی که دورانش به سر آمده بود و سیستم جمهوری آزاد جدیدی که ماهیت بورژوائی آن فهمیده نشده و یا حداکثر به صورتی گنگ و مبهم فهمیده شده بود.

بنابراین در دوران ضدانقلاب، نمایندگان پرولتاریا که راهشان را به سمت پایگاه سوسیالیسم علمی پیموده بودند، مجبور بودند علیه این توهمات مبارزه کنند (همانند مبارزاتی که مثلا مارکس و انگلس در سال 1850 انجام دادند)، مبارزه‌ای علیه توهمات بورژواهای جمهوریخواه، علیه درک ایده آلیستی از سنتهای انقلابی و ماهیت این درک، علیه جمله پردازیهای سطحی که جایگزین کار پیگیر و جدی در میان هر طبقه می شد(3). ولی جریان در روسیه کاملا برعکس است. در اینجا ما هیچگونه اثری از این توهمات جمهوریخواهی ابتدائی نمی بینیم که سد راه کار اساسی عمل متداوم انقلابی در شرایط جدید و متفاوت باشد. دیگر هیچ «اغراق گوئی» در معنی جمهوری نمی بینیم، و شعار جمهوری که برای مبارزه علیه فئودالیسم و سلطنت اساسی بود دیگر به شعار عام یکایک مبارزات رهائی بخش تمام کسانی که کار می کنند و استثمار می شوند بدل نمی شود. سوسیالیست رولوسیونرها(4) و گروههائی از این قبیل، که به عقاید مشابهی دامن می زنند، همچنان معدود باقی مانده و نصیبشان از دورۀ سه سالۀ طوفان انقلابی (7-1905) – بجای اشتیاق همه گیر جمهوریخواهانه – یک حزب اپورتونیست خرده بورژوائی «سوسیالیستهای خلقی» و افزایشی جدید در شورشگری ضدسیاسی و آنارشیسم بوده است.

در آلمان خرده بورژوا، در روز بعد از اولین خیزش انقلاب سال 1848، تصورات خوش غالب در میان دمکراتهای جمهوریخواه خرده بورژوا وضوح چشمگیری داشت. در روسیۀ خرده بورژوا، در روز بعد از خیزش انقلاب 1905، در عوض، نشانه‌های چشمگیری از اپورتونیسم خرده بورژوائی دیده می شد – و هنوز هم دیده می شود – که به سازش بدون هیچ مبارزه‌ای امید بسته، از مبارزه هراسیده، و پس از اولین شکست شتابان گذشتۀ خود را نفی کرده و با این کار فضای عمومی را با افسردگی، بزدلی و ارتداد مسموم ساخته است.

این اختلاف مسلماً از اختلاف سیستم های اجتماعی و شرایط تاریخی دو جامعه نشأت می گیرد. ولی مسئله این نیست که تودۀ خرده بورژوای روسیه مخالفت کمتری با نظم قدیم دارد. قضیه درست برعکس است. دهقانان ما در همان اولین مرحلۀ انقلاب روسیه چنان جنبش دهقانی برپا نمودند که از لحاظ قدرت، قاطعیت و آگاهی سیاسی از تمام جنبشهای مشابه در انقلابات قرن 19، بطور وصف ناپذیری شدیدتر بود. اشکال در این است که قشری که هستۀ دمکراتهای انقلابی را در اروپا تشکیل می داد – استادکاران شهرهای کوچک، بورژوازی شهری و خرده بورژوازی – در روسیه مجبور بودند به سمت لیبرالیسم ضدانقلابی بروند.

آگاهی طبقاتی پرولتاریای سوسیالیست که دست در دست ارتش جهانی انقلاب سوسیالیستی پیش می رود، روحیۀ فوق العاده انقلابی موژیک ها که به دلیل یوغ دیرپای اربابان فئودال به اوج نا امیدی رسیده و خواستار مصادرۀ املاک بودند، اینها موجباتی بودند که لیبرالیسم روسیه را با فشاری بسیار بیشتر از آنچه که در مورد لیبرالهای اروپا اتفاق افتاد، در آغوش ضدانقلاب انداختند. از اینرو، در حالیکه روشنفکران و خرده بورژوازی شتابان در پی انکار سنتهای مبارزات انقلابی هستند، وظیفۀ خطیر و مبرم حفظ این سنن، توسعه و تحکیم آنها، پیوند دادن آگاهی توده‌های وسیع خلق به این سنن، و پیش بردن آنها تا خیزش محتوم جنبش دمکراتیک آتی به عهدۀ طبقۀ کارگر روسیه قرار گرفته است.

کارگران به خودی خود درست به چنین مبارزاتی برخاسته‌اند. آنها با شوری بیش از حد مبارزات عظیم اکتبر و دسامبر را تجربه کرده‌اند، تغییراتی را که در زندگیشان صرفاً به دلیل چنین مبارزۀ انقلابی ای رخ داد، با وضوح بسیار دیدند. اکنون آنها همصدا، یا لااقل هم احساس با آن کارگر نساجی هستند که در نامه‌ای به روزنامۀ سندیکا چنین نوشت:«کارخانه داران حاصل پیروزیمان را از ما پس گرفته‌اند، سرکارگر دوباره برای ما رجز می خواند، فقط صبر کنید، 1905 بازخواهد گشت.»

فقط صبر کنید، 1905 بازخواهد گشت. کارگران بدین گونه به اوضاع می نگرند. برای آنها مبارزات آن سال سرمشقی از آنچه باید کرد به دست داد. برای روشنفکران و مرتدین خرده بورژوا آن سال «سال دیوانگی» بود و الگوئی شد برای آنچه نباید کرد. برای پرولتاریا اکتساب و قبول نقادانۀ تجارب انقلاب باید بر این اساس باشد که چگونه روشهای مبارزات آن دوره را توده‌ای تر، متمرکزتر و آگاهانه تر ترتیب دهد. برای لیبرالیسم ضدانقلابی، که افسار روشنفکران خائن را در دست دارد، جمعبندی تجربۀ انقلاب اجباراً به این می انجامد که برای همیشه دست از تحرک «ساده لوحانه» مبارزۀ توده‌ای «افسار گسیخته» شسته و بجای آن دنبال کار « با فرهنگ و متمدنانه» در چارچوب قوانین اساسی بر اساس «مشروطۀ» استولیپین برود.

امروز همه صحبت از اکتساب و بررسی انتقادی تجارب انقلاب می کنند. سوسیالیستها و لیبرالها دربارۀ آن صحبت می کنند. سوسیال دمکراتهای انقلابی دربارۀ آن صحبت می کنند. ولی هر کسی این موضوع را نمی فهمد که بین دو قطب مخالف فوق است که تمام دستور عملهای مختلف برای درس گرفتن از تجربۀ انقلاب نوسان می کنند. هر کسی سؤال را به وضوح طرح نمی کند: آیا این تجربۀ مبارزۀ انقلابی است که باید از آن بیاموزیم و کمک کنیم تا توده‌ها نیز برای تحقق مبارزه‌ای پیگیرتر، سرسختانه تر و مصمم تر از آن بیاموزند، یا این «تجربۀ» خیانت کادتها به انقلاب است که باید کسب گردیده و به توده‌ها انتقال داده شود؟

کارل کائوتسکی به این سؤال از جنبۀ اساسی تئوریک آن برخورد کرده است. او در چاپ دوم اثر شناخته شده‌اش «انقلاب اجتماعی»، که به تمام زبانهای زندۀ اروپائی ترجمه شده است، در رابطه با انقلاب روسیه اضافات و اصلاحاتی به عمل آورده است. پیشگفتار چاپ دوم به تاریخ اکتبر 1906 می باشد، بنابراین نویسنده در آن زمان هم مقداری اطلاعات برای قضاوت در اختیار داشته است. این اطلاعات نه تنها مربوط به طوفان و فشار* 1905 بوده بلکه وقایع مهم «دورۀ کادتی» انقلاب ما، دورۀ اشتیاق همگانی (تقریباً همگانی) برای پیروزیهای انتخاباتی کادتها و دومای اول را نیز شامل می شود.

بنابراین به نظر کائوتسکی کدام مسائل تجربۀ انقلاب روسیه به اندازۀ کافی برجسته و اساسی و یا حداقل به اندازۀ کافی مهم بودند تا مصالح جدید را برای یک بررسی عام مارکسیستی «اشکال و سلاح انقلاب اجتماعی» فراهم آورند؟ («اشکال و ...» عنوان پاراگراف هفتم اثر کائوتسکی است که با توجه به تجارب 6-1905 به این اثر اضافه شده).

نویسنده دو سؤال مطرح نموده است.

اول، سؤال ترکیب طبقاتی نیروهائی که قادرند در انقلاب روسیه پیروزی کسب کرده، آنرا انقلابی واقعاً پیروزمند سازند. دوم، سؤال اهمیت آن اشکال عالی تر مبارزۀ توده‌ای – عالی تر از نظر جهت گیری انرژی انقلابی و خصوصیت تهاجمی شان – که انقلاب روسیه مطرح ساخت، یعنی مبارزۀ دسامبر یا قیام مسلحانه.

هر سوسیالیستی (و بخصوص هر مارکسیستی) که با دقت به بررسی وقایع انقلاب روسیه بپردازد اذعان خواهد داشت که در حقیقت اینها هستند آن سؤالات ریشه‌ای و اساسی در ارزیابی انقلاب روسیه و همچنین در ارزیابی خط تاکتیکی ای که اوضاع فعلی بر حزب کارگر تحمیل می کند. تا وقتی که ما کاملا و به روشنی درنیابیم که کدام طبقات قادرند، به دلیل شرایط عینی اقتصادی، انقلاب بورژوائی روسیه را پیروز سازند، تمام گفتارمان دربارۀ پیروزی این انقلاب چیزی بیش از عبارات توخالی و رجزخوانی دمکراتیک نبوده و تاکتیکهایمان در انقلاب بورژوائی ناگزیر پا در هوا و متزلزل خواهد بود.

از طرف دیگر، اگر بخواهیم تاکتیکهای مشخص یک حزب انقلابی را در طوفانی ترین لحظات این بحران عمومی که کشور را فرا گرفته است، تعیین نمائیم واضح است که صرفاً مشخص کردن طبقاتی که قادرند بخاطر تکمیل پیروزی انقلاب عمل نمایند کافی نخواهد بود. آنچه که دورانهای انقلابی را از دورانهای به اصطلاح انکشاف صلح آمیز، دورانهایی که شرایط اقتصادی باعث بحرانهای عمیق و یا جنبشهای قدرتمند توده‌ای نمی شوند، متمایز می نماید دقیقاً این نکته است که: اشکال مبارزه در دوران انقلابی بسیار متنوع تر بوده و مبارزات مستقیم انقلابی توده‌ها بر فعالیتهای تبلیغی و تهییجی رهبران در پارلمان، مطبوعات و غیره، مسلط است. بنابراین، اگر در ارزیابی دورانهای انقلابی، ما فقط به مشخص نمودن خط کلی عملکرد طبقات مختلف اکتفا کنیم، بدون آنکه اشکال مبارزاتشان را بررسی نمائیم، بحث ما از نظر علمی ناقص و غیردیالکتیکی بوده و از نقطه نظر پراتیک سیاسی در حد کلام بیجان استدلالیون باقی می ماند (می توانیم در پرانتز بگوئیم که این همان چیزی است که رفیق پلخانف در نه دهم آثارش دربارۀ تاکتیکهای سوسیال دمکراسی در انقلاب روسیه به آن اکتفا می کند).

برای یک ارزیابی اصیل مارکسیستی از انقلاب، از دیدگاه ماتریالیسم و دیالکتیک، باید انقلاب را همچون مبارزۀ نیروهای اجتماعی زنده‌ای بررسی نمود که در شرایط عینی بخصوص قرار داشته، به طرز مخصوصی عمل نموده و اشکال بخصوص مبارزه را با موفقیتی بیش و کم بکار می برند. بر اساس چنین تحلیلی، و فقط بر این اساس است که برای یک مارکسیست امکان پذیر و ضروری می شود تا جنبۀ تکنیکی مبارزه را ارزیابی کرده و به سؤالات تکنیکی ای که در حین جریان مبارزه بروز می کنند برخورد نماید. قبول شکل مشخصی از مبارزه بدون قبول لزوم مطالعۀ تکنیک آن مانند این است که لزوم شرکت در انتخابات مشخصی را قبول کنیم بدون آنکه به مطالعۀ قانون نحوۀ این انتخابات پرداخته باشیم.

اکنون به پاسخی که توسط کائوتسکی به دو سؤال مطروحه در بالا داده شده بپردازیم. همانطور که می دانیم این دو سؤال بحث طولانی و داغی را، در جریان انقلاب، بین سوسیال دمکراتها برانگیخت. این بحثها در بهار 1905 هنگامی که سومین کنگرۀ ح.ک.س.د.ر* در لندن(5) و کنفرانس همزمان منشویکها در ژنو اصول اساسی تاکتیکهایشان را در قطعنامۀ دقیقی تدوین کردند، آغاز شد و با کنگرۀ واحد ح.ک.س.د.ر در لندن در بهار 1907(6) به پایان رسید.

پاسخ کائوتسکی به سؤال اول به طریق زیر است:

او می گوید در اروپای غربی قسمت اعظم جمعیت را پرولتاریا تشکیل داده، بنابراین امروزه پیروزی دمکراسی در اروپا به معنای تفوق پرولتاریا می باشد. «در روسیه که جمعیت توده‌های دهقانی غالب است، نمی توان انتظار چنین امری را داشت. البته پیروزی سوسیال دمکراسی در آینده‌ای قابل پیش بینی (absehbar) در روسیه نیز محتمل است، ولی این پیروزی فقط می تواند نتیجۀ ائتلاف (koalition) پرولتاریا و دهقانان باشد». و کائوتسکی حتی ابراز می دارد که چنین پیروزی ای ناگزیر نیروی محرکۀ عظیمی به انقلاب پرولتاریائی در اروپای غربی می دهد.

بنابراین چنانکه می بینیم عبارت انقلاب بورژوائی تعریف جامعی از نیروهائی که می توانند در چنین انقلابی پیروز شوند به دست نمی دهد. انقلابات بورژوائی که در آنها بورژوازی تجاری، یا تجاری – صنعتی، نقش نیروی محرکۀ اصلی را ایفا نمایند امکان وقوع داشته و اتفاق نیز افتاده است. پیروزی چنین انقلاباتی تنها به معنای پیروزی همان قشر بورژوازی بر مخالفینش (مخالفینی از قبیل نجبای ممتاز یا استبداد سلطنتی) می باشد. در روسیه اوضاع فرق می کند. در کشور ما پیروزی انقلاب بورژوائی بمثابۀ پیروزی بورژوازی غیرممکن است. این موضوع به نظر متناقض (پارادوکس) می آید ولی حقیقت است. اینکه دهقانان اکثریت جمعیت را تشکیل می دهند، ظلم وحشتناک سیستم زمینداری بزرگ نیمه فئودالی بر آنها، قدرت و آگاهی طبقاتی پرولتاریائی که در یک حزب سوسیالیستی متشکل شده است – همۀ این شرایط به انقلاب بورژوائی ما خصلت ویژه‌ای می دهد. این ویژگی، خصلت بورژوائی را نفی نمی کند (آنطوری که مارتف و پلخانف سعی داشتند مسئله را در برخورد لنگانشان با نقطه نظر کائوتسکی عرضه کنند). این ویژگی صرفاً خصلت ضدانقلابی بورژوازی ما را نشان داده و لزوم دیکتاتوری پرولتاریا و دهقانان را برای پیروزی در چنین انقلابی مسجل می کند. زیرا «ائتلاف پرولتاریا و دهقانان» برای کسب پیروزی در انقلاب بورژوائی چیزی نیست جز دیکتاتوری دمکراتیک – انقلابی پرولتاریا و دهقانان.

این موضوع سرآغاز اختلافات تاکتیکی ای است که در حین انقلاب میان صفوف سوسیال دمکراتها بروز کرد. فقط با در نظر گرفتن این مسئله است که می توان تمام بحثهائی را که در مورد مسائل خاص (مانند پشتیبانی از کادتها بطور کلی، بلوک چپ و خصلتش، و غیره) درگرفته و در مواردی به برخوردهائی انجامیده، فهمید. تنها این اختلاف تاکتیکی اساسی است که منشأ اختلاف بین بلشویکها و منشویکها در دورۀ اول انقلاب (7 - 1905) بود. و نه آنطور که افراد ناآگاه گاهی فکر می کنند، مسائلی چون «بوویسم»(7) یا «بایکوتیسم»(8).

هر چقدر که بر لزوم مطالعۀ دقیق منشأ این اختلافات و بررسی تجارب دومای اول و دوم و مبارزۀ مستقیم دهقانان از این نقطه نظر تأکید شود باز کافی نخواهد بود. اگر ما اکنون این کار را نکنیم، به هنگام جنبشهای آتی قادر نخواهیم بود حتی یک قدم در زمینۀ تاکتیکی به جلو برداریم، بدون آنکه دوباره بحثهای قدیمی را دامن زده و یا باعث منازعات گروهی و نفاق افکنی در حزب شویم. نحوۀ برخورد سوسیال دمکراسی به لیبرالیسم و دمکراسی بورژوائی دهقانی باید بر اساس تجربۀ انقلاب روسیه تعیین شود. در غیر این صورت ما در تاکتیکهای پرولتاریا فاقد هر گونه اصول و پیگیری خواهیم بود. در اینجا باید توجه کنیم که «اتحاد کارگران و دهقانان» نباید تحت هیچ شرایطی به معنای یکی شدن طبقات مختلف و یا احزاب پرولتاریا و دهقانان فهمیده شود. نه تنها یکی شدن، بلکه هر موافقت بلند مدتی نیز برای حزب سوسیالیست طبقۀ کارگر مخرب بوده و مبارزۀ دمکراتیک – انقلابی را تضعیف خواهد نمود. نوسان ناگزیر دهقانان بین بورژوازی لیبرال و پرولتاریا از موقعیت طبقاتی آنها ناشی می شود، و انقلاب ما نمونه‌های بسیاری از این نوسانات را در صحنه‌های مختلف مبارزه به دست داده است (بایکوت دومای ویت(9)، انتخابات، «ترودویکها»(10) در دومای اول و دوم، و غیره). تنها اگر پرولتاریا به عنوان پیشاهنگ انقلاب روش کاملا مستقلی داشته باشد، می تواند دهقانان را از لیبرالها دور کرده، تأثیر لیبرالها را بر دهقانان از بین برده، و آنها را در جریان مبارزه به دنبال خود بسیج کند و بدین ترتیب به اتحادی دفاکتو (de facto) دست یابد – این اتحاد وقتی به وجود می آید که دهقانان به مبارزۀ انقلابی بپردازند و درست در تناسب با بسط دامنۀ این مبارزات است که این اتحاد مؤثر واقع می شود. این لاس زدن با ترودویکها نبوده بلکه انتقاد بیرحمانه ایست از ضعفها و نوساناتشان. این تبلیغ ایدۀ یک حزب جمهوریخواه و انقلابی دهقانی است که بتواند «اتحاد» پرولتاریا و دهقانان برای پیروزی بر دشمنان مشترکشان را تحقق بخشد، و نه حزبی برای بلوک بازی و عقد موافقت نامه.

این خصلت ویژۀ انقلاب بورژوائی روسیه که ما بر آن تکیه کردیم، وجه افتراق آن با انقلابات دیگر بورژوائی دوران جدید است. ولی همین خصلت ویژه وجه اشتراک این انقلاب را با انقلابات کبیر دوران گذشته، دورانی که در آن دهقانان نقش انقلابی بسزائی ایفا می نمودند، نیز نشان می دهد. در این مورد باید توجه وافری مبذول داریم به آنچه که فردریش انگلس در مقالۀ فوق العاده عمیق و تفکر برانگیز خود تحت عنوان «دربارۀ ماتریالیسم تاریخی» بیان می دارد (مقدمۀ انگلیسی «سوسیالیسم تخیلی و علمی»، که توسط خود انگلس به آلمانی ترجمه شده است. «عصر جدید» (Neue Zeit) 93-1892، سال 11، جلد 1). انگلس می گوید:«جالب توجه است که در هر سه انقلاب عظیم بورژوائی (نهضت رفرم در آلمان و جنگ دهقانی در قرن شانزده، انقلاب انگلیس در قرن هفده، انقلاب فرانسه در قرن هیجده) ارتش که جنگ بر عهده اوست از دهقانان تشکیل شده، و دهقانان درست همان طبقه‌ای هستند که پس از پیروزی حتماً بیشترشان توسط پیامدهای اقتصادی ناشی از آن خانه خراب می شوند. صد سال پس از «کرامول»(11) نیروی سواره نظام داوطلب که از دهقانان تشکیل می شد تقریباً از بین رفته بود. به هر حال اگر بخاطر این عناصر سواره نظام دهقانی و فقرای شهری (پلبین) نبود، بورژوازی هرگز قادر نبود که به تنهائی جنگ را تا به انتها ادامه داده و چارلز اول را به پای چوبه دار کشد. حتی به منظور تثبیت فتوحات دست به نقد بورژوازی که رسیده و آماده جمع آوری بودند، انقلاب می بایست خیلی بیشتر از آن حد به پیش می رفت – دقیقاً مانند آنچه که در 1793 در فرانسه و 1848 در آلمان روی داد. در واقع به نظر می رسد که این یکی از قوانین تکامل جامعۀ بورژوائی باشد.» و در جای دیگر در همین مقاله انگلس اشاره می کند که انقلاب فرانسه تنها قیامی بود «که واقعاً تا از میان رفتن یکی از طرفین نبرد یعنی اشرافیت، و پیروزی کامل طرف دیگر یعنی بورژوازی، ادامه یافت.»(12)

هر دو این مشاهدات تاریخی با نتایج کلی انگلس به نحو قابل ملاحظه‌ای در طول انقلاب روسیه تأیید شدند. همچنین این مسئله نیز تأیید شد که فقط مداخلۀ دهقانان و پرولتاریا «عناصر زحمتکش شهرها (پلبین)» قادر به پیش راندن قطعی انقلاب بورژوائی می باشد (در حالیکه در آلمان قرن شانزده، انگلیس قرن هفده و فرانسۀ قرن هیجده دهقانان می توانستند در صف مقدم باشند، در روسیۀ قرن بیست این ترتیب باید قطعاً معکوس گردد، زیرا در اینجا بدون ابتکار و رهبری پرولتاریا دهقانان نیروئی به حساب نمی آیند). همچنین این نکته نیز تأیید شد که اگر قرار است انقلاب به اهداف مستقیم، آنی، کامل و دست به نقد بورژوائی خود واقعاً دست یابد، یا حتی فتوحات حداقل بورژوازی بطور برگشت ناپذیری تثبیت شوند، انقلاب باید بسیار بیشتر از این اهداف به جلو سوق داده شود. بنابراین ما می توانیم قضاوت کنیم که انگلس با چه تحقیری نسبت به دستورالعملهای بیمایگان رفتار می کرد. بیمایگانی که قبل از هر چیز می خواهند انقلاب را به زور در چارچوب باریک کاملا بورژوائی بتپانند تا همانطوری که منشویکهای قزاقستان در قطعنامۀ 1905 خود بیان داشتند «بورژوازی رم نکند»، یا همانطور که پلخانف در استکهلم می گفت بدین منظور که «باید ضمانتی علیه احیای تزاریسم وجود داشته باشد».

کائوتسکی در پیشگفتار به چاپ دوم کتابش، سؤال دیگر، یعنی ارزیابی شورش 1905 را بررسی می کند. او می نویسد:«من دیگر با آن قاطعیتی که در سال 1902 بیان کردم نمی توانم بگویم که قیامهای مسلحانه و جنگهای خیابانی نقش تعیین کننده‌ای در انقلابات آینده ندارند. برعکس تجربه نبرد خیابانی در مسکو شاهد بسیار گویائی است بر این امر، هنگامی که عدۀ معدودی از مردم با مبارزه در سنگر خیابانی خود به مدت یک هفته در برابر یک ارتش کامل ایستادگی کرده، و اگر شکست جنبشهای انقلابی در شهرهای دیگر اعزام و تمرکز نیروی عظیم کمکی را برای سرکوبی شورشیان میسر نکرده بود، چه بسا در این نبرد پیروز شده بودند. البته این موفقیت نسبی مبارزات در سنگرهای خیابانی فقط بدین دلیل ممکن شد که در حالیکه ارتش کاملا خود را باخته بود، مردم شهر با حرارت تمام از انقلابیون حمایت می کردند. با این حال چه کسی می تواند با قاطعیت بیان کند که چنین چیزی در اروپای غربی غیر ممکن است؟»

به این ترتیب بعد از قریب یک سال که از این قیام می گذرد، یعنی زمانی که صحبت بی شک نمی تواند بر سر تقویت روحیۀ رزمندگان باشد، محقق دقیقی چون کائوتسکی با قاطعیت ابراز می دارد که قیام مسکو بیانگر «موفقیت نسبی» نبرد در سنگرهای خیابانی است. و لازم می داند تا در نتیجه گیریهای قبلی اش، مبنی بر اینکه نبرد خیابانی نمی تواند نقش مهمی در انقلابات آینده بازی کند، تجدیدنظر کند.

مبارزات دسامبر 1905 ثابت کرد که قیام مسلحانه می تواند با وجود شرایط نوین تشکیلاتی و تکنیک نظامی نیز پیروز شود. مبارزات دسامبر نشان داد که جنبش بین المللی کارگری باید از این پس احتمال اشکال مشابه مبارزاتی در انقلابات پرولتری آینده را در نظر گیرد. اینها نتایجی هستند که حقیقتاً از تجارب انقلاب ما حاصل می شود، اینها درسهائی هستند که باید توسط توده‌ها کسب شوند. چه فاصلۀ عظیمی است بین این نتایج و درسها با آن بحثی که پلخانف با این اظهارنظر معروف هراسترت منشانه (13) (Herostratean) خود دربارۀ قیام دسامبر، می گشاید:«آنها نباید دست به اسلحه می بردند»! چه دریائی از نظریات خائنانه که با این گفته به حرکت در نیامد! چه تعداد بی شماری از دستهای کثیف لیبرال که به این گفته چنگ انداخت تا دلسردی و روحیۀ سازشکارانۀ خرده بورژوائی را در صفوف کارگران رخنه دهد!

ذره‌ای از حقیقت تاریخی در این ارزیابی پلخانف وجود ندارد. جائی که مارکس، مارکسی که شش ماه قبل از کمون گفته بود که قیام برابر با دیوانگی است، توانست این «دیوانگی» را به عنوان بزرگترین جنبش توده‌ای پرولتاریا در قرن نوزده جمع بندی کند، سوسیال دمکراتهای روس به دلائلی صد چندان قویتر باید این اعتقاد راسخ را در توده‌ها ایجاد کنند که مبارزات دسامبر، اساسی ترین، برحق ترین و عظیم ترین جنبش پرولتاریائی پس از کمون بوده است. بگذار برخی از روشنفکران صفوف سوسیال دمکراسی هر چه دلشان می خواهد بگویند و هر قدر دلشان می خواهد زاری کنند، طبقۀ کارگر روسیه با این نظرات پرورش خواهد یافت.

در اینجا، با توجه به اینکه مقاله برای رفقای لهستانی نوشته می شود، تذکر یک نکته ضروری است. از آنجا که متأسفانه به زبان لهستانی آشنا نیستم، اطلاع من از اوضاع لهستان فقط از طریق اخبار شفاهی است. شاید بتوان در رد حرف من گفت که اتفاقاً درست در همین لهستان است که یک حزب دربست خود را در شیوه‌های بی ثمر جنگ چریکی، تروریسم و ابراز وجودهای آتشین گرفتار کرده و اتفاقاً تمام این کارها را نیز به نام سنتهای شورش و مبارزۀ مشترک پرولتاریا و دهقانان انجام داده است (جناح به اصطلاح راست حزب سوسیالیست لهستان)(14). بعید نیست که از این نقطه نظر شرایط لهستان در حقیقت شدیداً با دیگر نواحی امپراطوری روسیه تفاوت داشته باشد. معهذا این را باید بگوییم که در هیچ کجای دیگر بجز لهستان چنین برخورد بی معنی به تاکتیکهای انقلابی نشده است، برخوردی که موجب مقاومتها و مخالفتهای به حقی شده است. در اینجا بی اختیار این فکر از خاطرمان می گذرد که چه شد که دقیقاً در لهستان هیچ مبارزۀ مسلحانه‌ای در دسامبر 1905 روی نداد؟ آیا دقیقاً به همین دلیل نیست که در لهستان، و فقط در لهستان بود که تاکتیکهای بی معنی و انحرافی انقلاب «آفرینی» آنارشیستی جا خوش کرد و شرایط در آنجا، برای مدت کوتاهی هم که شده، امکان گسترش مبارزۀ مسلحانۀ توده‌ای را نداد؟ آیا دقیقاً سنت یک چنین مبارزه‌ای یعنی سنت قیام مسلحانۀ دسامبر نیست که تنها راه جدی غلبه بر تمایلات آنارشیستی در درون حزب کارگر می باشد؟ آیا اینطور نیست که راه غلبه بر این تمایلات موعظه‌های اخلاقی مبتذل، بیمایه و خرده بورژوائی نبوده، بلکه راهش دقیقاً دست کشیدن از اعمال قهر بی هدف، هرز، منفرد و پراکنده و روی آوردن به قهر توده‌ای هدفمند برخاسته از جنبشهای گسترده، و تشدید مبارزات مستقیم پرولتری است؟

مسئلۀ ارزیابی انقلاب ما نه تنها از نظر تئوریک بلکه از هر نظر مهم است. این مسئله اهمیتی مستقیم، عملی و هر روزه دارد. همۀ کار تبلیغی، تهییجی و سازمانی ما در حال حاضر بطور غیرقابل تفکیکی در ارتباط است با کسب درسهای این سه سال درخشان توسط وسیع ترین توده‌های طبقۀ کارگر و نیمه پرولتاریا. اکنون نمی توان به چنین عبارات خشک و خالی ای اکتفا کرد (آنطوری که از روح قطعنامه‌های مصوب کنگرۀ دهم جناح چپ حزب سوسیالیست خلق برمی آید) که در حال حاضر اطلاعات موجود به ما اجازه نمی دهد مشخص کنیم که آیا این مسیر انفجار انقلابی است که در پیش داریم یا مسیری طولانی، که آهسته و با قدمهای کوتاه طی خواهد شد. البته در حال حاضر هیچ آماری در جهان قادر نیست این مسئله را روشن کند. البته واضح است که ما باید کارمان را با روح و محتوای عام سوسیالیستی به پیش بریم، آزمون دردآور آینده هر چه می خواهد باشد. ولی این تمام مطلب نیست. توقف در این نقطه یعنی ندادن هیچ رهنمود مؤثری به حزب پرولتری. ما باید با صراحت این سؤال را مطرح کرده و با قاطعیت به آن پاسخ دهیم: اکنون به منظور کسب تجارب این سه سال انقلابی در چه جهتی گام برخواهیم داشت؟ ما باید برای خیر و صلاح عناصر متزلزل و ضعیف النفس و برای شرمنده کردن مرتدین و خائنین به سوسیالیسم، با صدای بلند اعلام داریم که حزب کارگران، مبارزات مستقیم انقلابی توده‌ها در اکتبر و دسامبر 1905 را از عظیم ترین جنبشهای پرولتری بعد از کمون می داند، موفقیت انقلابی آتی صرفاً در گرو رشد و گسترش اینچنین اشکال مبارزاتی است، و اینکه این نمونه‌های مبارزه باید بمثابۀ چراغ راهنمای ما در تربیت نسلهای جدید مبارزین باشد.

با ادامۀ کار روزانه مان در این جهت، و به خاطر داشتن این نکته که فقط سالهای کار جدی و پیگیر تدارکاتی نفوذ کامل حزب را بر پرولتاریا در 1905 ممکن ساخت، ما قادر خواهیم بود به جائی برسیم که علیرغم هر چرخش حادثه و هر درجه‌ای از اضمحلال استبداد، طبقۀ کارگر قوی تر شده و به یک نیروی سوسیال دمکرات انقلابی، با آگاهی طبقاتی اعتلا یابد.

در آوریل 1908 در مجلۀ سوسیال دمکراتهای لهستانی به امضای ن. لنین به چاپ رسید.

کلیات آثار(انگلیسی)، جلد 15، صفحات 50 تا 62

توضیحات

1- این مقاله توسط لنین به منظور آشنا ساختن سوسیال دمکراتهای لهستان با اختلافاتی که در ح.ک.س.د.ر وجود داشت نوشته و در مجلۀ Przeglad socjaldemokratyczny شمارۀ 2، به تاریخ آوریل 1908 انتشار یافت. این مجله بین سالهای 1902 تا فوریۀ 1904 و 1908 تا 1910 توسط سوسیال دمکراتهای لهستان با همکاری نزدیک روزا لوکزامبورگ در ورشو انتشار می یافت.

2- Stolichnayapochta (متروپولیتین پست) روزنامه‌ای که از اکتبر 1906 تا فوریۀ 1908 در سن پترزبورگ منتشر می شد. این روزنامه ابتدا ارگان کادتهای چپ بوده و پس از فوریۀ 1907 سخنگوی گروه ترودویک شد. این روزنامه توسط دولت تزار توقیف شد.

3- cbf. Engels, Lenin, zur deutschen geschichten Bdd.II, Hlb.I.s. 625-28. "Mai ois October" diets verlag, Berlin,1954

4- سوسیالیست رولوسیونرها (اس - ارها): حزب خرده بورژوازی روسیه، که اواخر سال 1901 به دنبال تشکیل ملغمه‌ای از گروهها و محافل مختلف نارودنیک به وجود آمد (اتحادیۀ سوسیالیست رولوسیونرها، حزب سوسیالیست رولوسیونرها و غیره). روزنامۀ Revolutsionnaya_Rossia (روسیۀ انقلابی) 5-1900 و مجلۀ Vesnik_Russkoi_Revolutsii 5-1901، ارگان رسمی آنها بودند. اس ارها اختلافات طبقاتی مابین پرولتاریا و خرده مالکین را نمی دیدند. آنها از اختلافات و آنتاگونیسم طبقاتی بین دهقانان چشم پوشی کرده و نقش رهبری کنندۀ پرولتاریا در انقلاب را نفی می کردند. نظرات آنها التقاطی بود از عقاید نارودنیسم و رویزیونیسم، همانطوری که لنین بیان داشت، آنها سعی داشتند تا «شکافهای نارودنیسم را با تکه‌های مد روز اپورتونیستی نقد مارکسیسم وصله و پینه کنند.»(لنین، جلد 9 ص 310). تاکتیکهای ترور فردی به عنوان روش اصلی مبارزه علیه استبداد، که اس ارها طرفدار آن بودند، زیان عظیمی به جنبش انقلابی وارد آورده و سازماندهی توده‌ها را برای مبارزۀ انقلابی مشکل نمود.

در برنامۀ ارضی اس ارها از میان بردن مالکیت خصوصی بر زمین و انتقال آن به کمونهای دهات بر اساس «اصل کار»، تصرف «برابر» زمین و توسعۀ کئوپراتیوها پیش بینی شده بود. در این برنامه که اس ارها آن را برنامه‌ای برای «سوسیالیستی کردن زمین» می خواندند هیچ چیز سوسیالیستی وجود نداشت. لنین در بررسی این برنامه نشان داد که اگر تولید کالائی و زراعت خصوصی در زمینهای اشتراکی باقی بماند، نه حکومت سرمایه پایان خواهد یافت و نه استثمار و خانه خرابی کارگران کشاورزی. او همچنین نشان داد که عملکرد کئوپراتیوها تحت نظام سرمایه داری باعث نجات دهقانان کوچک نخواهد شد زیرا این امر در جهت ثروتمند کردن بورژوازی دهات می باشد. لنین همچنین به این نکته اشاره می کند که خواست تصرف برابر زمین، اگر چه سوسیالیستی نیست ولی تاریخاً مترقی بوده و تا آن حد که علیه مالکان ارتجاعی باشد دارای خصلت دمکراتیک انقلابی است.

حزب بلشویک ادعای سوسیالیست بودن اس ارها را برملا کرد. حزب به مبارزۀ سختی با اس ارها، بخاطر نفوذشان بر دهقانان، پرداخته و اثرات زیانباری را که تاکتیکهای ترور فردی آنها بر جنبش طبقۀ کارگر داشت آشکار نمود. در عین حال بلشویکها، تحت شرایط مشخصی، حاضر به توافقهائی موقت با اس ارها در مبارزه علیه تزاریسم شدند.

عدم اتحاد سیاسی و ایدئولوژیک و بی نظمی سازمانی میان اس ارها و نوسان متداوم شان بین بورژوازی لیبرال و پرولتاریا از این حقیقت سرچشمه می گرفت که دهقانان طبقه‌ای همگون را تشکیل نمی دادند. هنوز در دوران انقلاب اول روسیه بود که جناح راست اس ارها از حزب جدا شده و حزبی قانونی به نام «حزب کارگر سوسیالیست خلق» را که دارای نظریاتی نزدیک به کادتها بود، تشکیل داد، جناح چپ اتحادیۀ نیمه آنارشیست «ماکسیمالیستها» را به وجود آورد. در دورۀ ارتجاع استولیپین، حزب سوسیالیست انقلابی به شکست کامل ایدئولوژیکی و سازمانی دچار شده و جنگ بین المللی اول شاهد سوسیال شوونیست شدن بیشتر اس ارها بود.

پس از پیروزی انقلاب بورژوا دمکراتیک فوریۀ 1917، اس ارها همراه با منشویکها و کادتها پایگاه اصلی دولت ضدانقلابی سرمایه داران – مالکان شده و رهبران این حزب (کرنسکی، آوکسن تیف و چرنف) از اعضای این دولت بودند. حزب اس ار حاضر به پشتیبانی از خواستهای دهقانان برای لغو روابط فئودالی نشد و در حقیقت از ابقاء آن پشتیبانی کرد. وزرای سوسیالیست انقلابی در دولت موقت هیئت های جزائی برای دهقانانی که املاک را تصرف کرده بودند، اعزام داشتند.

5- کنگرۀ سوم ح.ک.س.د.ر در لندن به تاریخ 12 تا 27 آوریل (25 آوریل تا 10 مه به تقویم جدید) 1905 تشکیل شد. این کنگره توسط بلشویکها به رهبری لنین دعوت و سازماندهی شد.

دستور جلسه‌ای که توسط لنین تنظیم شده بود به ترتیب زیر بود: (I) گزارش کمیتۀ سازماندهی. (II) مسائل مربوط به تاکتیک: 1- قیام مسلحانه 2- نحوۀ برخورد به خط مشی دولت در آستانۀ انقلاب و طی آن (این مسئله به دو سؤال پرداخت: الف- نحوۀ برخورد به خط مشی دولت در آستانۀ انقلاب، ب- دولت انقلابی موقت) 3- نحوۀ برخورد به جنبش دهقانان. (III) مسائل سازماندهی: 4- روابط بین کارگران و روشنفکران در داخل سازمانهای حزبی، 5- قوانین حزب. (IV) نحوۀ برخورد به احزاب و گرایشهای دیگر: 6- نحوۀ برخورد به گروه منشعب از ح.ک.س.د.ر، 7- نحوۀ برخورد به سازمانهای سوسیال دمکرات غیر روس، 8- نحوۀ برخورد به لیبرالها، 9- توافقات عملی با سوسیالیست رولوسیونرها. (V) مسائل داخلی حزب: 10- تبلیغ و ترویج. (VI) گزارش نمایندگان: 11- گزارش کمیتۀ مرکزی، 12- گزارشات نمایندگان کمیته‌های محلی. (VII) انتخابات: 13- انتخابات، 14- تنظیم آئین نامه برای چاپ مذاکرات و تصمیمات کنگره و تحویل پست به مأموران انتخابی جدید.

لنین قطعنامه‌های مقدماتی ای دربارۀ تمام مسائل مهم کنگرۀ سوم نوشته بود که آنها را پرورانده، بسط داده و به صورت مقالاتی در روزنامۀ Vperyod قبل از کنگره انتشار داده بود. لنین در کنگره دربارۀ مسئلۀ قیام مسلحانه، شرکت سوسیال دمکراتها در دولت انقلابی موقت، نحوۀ برخورد به جنبش دهقانان، قوانین حزب و همچنین دربارۀ چند مسئلۀ دیگر صحبت کرد. در صورت مذاکرات کنگره، 138 سخنرانی و لایحۀ پیشنهادی از طرف لنین ثبت شده است. کنگره تصحیحاتی در قوانین حزب به عمل آورد: الف- کنگره جمله بندی لنین را برای مادۀ I پذیرفت، ب- کنگره دقیقاً حقوق کمیتۀ مرکزی و روابطش را با کمیته‌های محلی مشخص نمود، ج- کنگره اصلاحاتی در ساخت سازمانی اجزای مرکزی حزب به عمل آورد: به جای سه مرکز (کمیتۀ مرکزی، ارگان مرکزی و شورای حزب) کنگره یک مرکز صلاحیت دار حزبی ایجاد کرد – کمیتۀ مرکزی.

دربارۀ کار و اهمیت کنگرۀ سوم حزب رجوع کنید به مقالۀ لنین «کنگرۀ سوم» (مجموعه آثار، جلد 8، صفحات 9-442) و کتاب «دو تاکتیک سوسیال دمکراسی در انقلاب دمکراتیک».

6- کنگرۀ پنجم ح.ک.س.د.ر در لندن به تاریخ 30 آوریل تا 19 مه (13 مه تا 1 ژوئن) 1907 برگزار گردید. 336 نماینده که هر یک دارای رأی بودند در این کنگره شرکت کردند. در میان این عده 105 نفر بلشویک، 97 نفر منشویک، 44 نفر بوندیست، 44 نفر سوسیال دمکرات لهستانی، 29 نفر سوسیال دمکرات لیتوانی و 4 نفر مستقل از فراکسیونها وجود داشتند. بلشویکها توسط لهستانی ها و لیتوانی ها پشتیبانی شده و دارای اکثریت پایداری در کنگره بودند. از جمله نمایندگان بلشویک لنین، ورسیلوف، دوبروینسکی، استالین، شاهومیان و یازسلاویسکی بودند.

کنگره مسائل زیر را به بحث گذاشت: 1- گزارش کمیتۀ مرکزی. 2- گزارش گروه دوما و سازماندهیش. 3- نحوۀ برخورد به احزاب بورژوائی. 4- دوما. 5- «کنگرۀ کارگری» و سازمانهای کارگری غیرحزبی. 6- سندیکاها و حزب. 7- عملیات چریکی. 8- بیکاری، بحران اقتصادی و به کارخانه راه ندادن کارگران در موقع اعتصاب. 9- مسائل سازماندهی. 10- کنگرۀ بین المللی اشتوتگارت (اول ماه مه، میلیتاریسم). 11- کار در ارتش. 12- مطالب گوناگون. یکی از مسائل اساسی که در کنگره بررسی شد خط مشی ای بود که می بایست نسبت به احزاب بورژوائی انتخاب می شد. لنین گزارشی در این باره تسلیم کرد. کنگره دربارۀ تمام مسائل اساسی قطعنامه‌های بلشویکها را پذیرفت. کنگره کمیتۀ مرکزی ای انتخاب کرد که شامل 5 بلشویک، 4 منشویک، 3 لهستانی و 2 سوسیال دمکرات لیتوانی بود. اعضای علی البدل کمیتۀ مرکزی شامل 10 بلشویک، 7 منشویک، 3 لهستانی و 2 سوسیال دمکرات لیتوانی بودند. این کنگره پیروزی بزرگی برای بلشویکها علیه جناح اپورتونیست حزب (منشویکها) بود. دربارۀ کنگرۀ پنجم ح.ک.س.د.ر به مقالۀ لنین تحت عنوان «نحوۀ برخورد نسبت به احزاب بورژوائی» (مجموعه آثار، جلد 12، صفحات 509-489) رجوع شود.

7- بویویسم (Boyevism): از لغت روسی Boyevik یکی از اعضای جوخه‌های جنگی انقلابی که در مبارزات انقلابی تاکتیکهای عملیات مسلحانه را بکار می برد. او زندانیهای سیاسی را فراری داده، ذخائر پولی دولتی را برای مصارف انقلابی مصادره کرده و جاسوسان و پرووکاتورهای مزدور را از بین می برد و غیره. بلشویکها در دورۀ انقلاب 7-1905 دارای جوخه‌های جنگی ویژه بودند. رجوع کنید به جلد 12 کلیات آثار، صفحات 18-409.

8- بایکوتیسم (Boycottism): این اشاره است به بایکوت به اصطلاح دومای بولیگین. دولت تزار که از طوفان انقلاب به وحشت افتاده بود، در 6(19) اوت 1905 قانونی مبنی بر تأسیس دومای دولتی وضع نمود. رونوشت این قانون توسط وزیر داخله، بولیگین تنظیم شد. این دوما مجلسی بود مشورتی و نه برای قانونگذاری. در انتخابات این دوما، کارگران و دهقانان عملا فاقد حق رأی بودند.

بلشویکها کارگران و دیگر زحمتکشان را ترغیب نمودند تا فعالانه دوما را بایکوت کرده و قیام مسلحانه را تدارک ببینند. در همان حال موج انقلاب در حال اوجگیری بود. اعتصابها و تظاهرات با شعار «مرگ بر استبداد» سراسر روسیه را درنوردیدند. در اکتبر 1905 اعتصاب سیاسی سراسری روسیه انجام گرفته و در دسامبر قیام مسلحانه در مسکو شروع شد. انقلاب دومای بولیگین را با خود جارو کرد و این دوما هیچگاه تشکیل نگردید.

9- دومای ویت (Witte): اولین دومای روسیه که در 27 آوریل(10 مه) 1906 با حکم آزادی انتخابات که توسط نخست وزیر وقت ویت صادر شد، تشکیل گردید. با اینکه قانون انتخاباتی این انتخابات غیردمکراتیک بود، معهذا تزار نتوانست دومای کاملا سر به راهی داشته باشد. اکثریت این دوما را کادتها تشکیل داده و سعی داشتند تا اعتماد دهقانان را با وعده‌های دروغین اصلاحات – از جمله اصلاحات ارضی – جلب کنند.

دولت تزار این دوما را در 8(21) ژوئیۀ 1906 منحل کرد.

10- ترودویک (Trudovik): از لغت ترود (Trud) به معنای کار – منظور گروه خرده بورژوا - دمکرات ترودویکها است که از نمایندگان دهقانان در دومای اول به تاریخ آوریل 1906 تشکیل شد. در ابتدای تشکیل دوما این گروه شامل 107 نماینده بود. در دومای دوم ترودویکها 104، در دومای سوم 14 و در دومای چهارم 10 نماینده داشتند. ترودویکها خواستار الغای تمام محدودیتهای طبقاتی و ملی، دمکراتیزه کردن زمستو و سازمانهای خودمختار شهری و انتخابات دوما بر اساس حق رأی همگانی بودند. برنامۀ ارضی ترودویکها بر اساس اصول نارودنیکی تصرف برابر زمین پایه گذاری شده بود.

11- الیور کرامول (Oliver Cromwell) 1658-1599: کرامول در انقلاب بورژوازی انگلیس نقش مهمی ایفا نمود. در این انقلاب هواداران پارلمان، یعنی بورژوازی و قسمتی از نجبا که منافع مشترکی داشتند، از یک طرف و هواداران شاه و فئودالها، از طرف دیگر درگیر بودند. در این نبرد با آنکه پارلمان از پشتیبانی اقشار وسیعی از دهقانان و صنعتگران برخوردار بود، ولی به علت تزلزل اقشار بالای بورژوازی قادر به پیروزی قطعی بر شاه و هوادارانش نبود. در این میان اقشار رادیکال جامعه انگلیس – دهقانان و صنعتگران – به پشتیبانی از دستۀ سومی به نام «مستقلیون» که از اقشار پائین نجبا و بورژوازی تشکیل می شد، پرداخته و در لشکری به سرکردگی کرامول که خود مزرعه دار میانه حالی بود، جمع آمدند. در نبردهای سختی که بین طرفین روی داد پس از آنکه شاه چندین بار شکست خورد و علیرغم تمایلات سازشکارانۀ پارلمان، ارتش منظم کرامول بالاخره شاه چارلز را شکست داده، او را به پای چوبۀ دار کشید، مجلس لردها را منحل و جمهوری انگلیس را اعلام نمود (1649). در سال 1654 پس از انحلال قطعی «پارلمان طولانی»، کرامول به لرد «حامی جمهوری» ملقب شد. در همین سال بود که مخالفان خود را در اسکاتلند و ایرلند شکست داد و این دو کشور برای همیشه تحت قلمرو دولت انگلیس اعلام شدند. در طی این انقلاب، پارلمان مدام به وضع قوانین مختلف برعلیه فئودالها و بسط روابط سرمایه داری مشغول بود. ولی در عین حال وضع دهقانان تغییری نکرده و آنها هنوز مجبور به پرداخت همان مالیاتهای سابق بودند.

12- رجوع کنید به ک. مارکس و ف. انگلس، آثار منتخب، جلد 2، مسکو، 1958، صفحات 5-104 و 107.

13- هراسترت (Herostrate) از اهالی فنیقیه که در سال 356 ق.م. معبد آرتیمس، از عجایب هفتگانۀ جهان را آتش زد تا نام خود را جاودان سازد.

14- حزب سوسیالیست لهستان(ح.س.ل): یک حزب ناسیونالیست رفرمیستی که در سال 1892 تأسیس گشته و در سال 1906 به دو حزب «ح.س.ل چپ» و «ح.س.ل راست» تقسیم شد.

داغ ننگ دیگری بر پیشانی رژیم

داغ ننگ دیگری بر پیشانی رژیم

«ایران بزرگترین مصرف کننده مواد مخدر در جهان است» (روزنامه حیات نو)

30 سال حاکمیت جمهوری اسلامی علاوه بر فقر، گرسنگی، بیکاری و سرکوب و ستم، اعتیاد را نیز گریبانگیر توده های محروم و خانواده های آنان نموده است. سرمایه داران و دولتهایشان همواره زمینه ساز این مصائب اند و سرمایه داری ارتجاعی ایران به شکلی فجیع تر به اعمال این سیاست ها می پردازد. سود اندوزی و باز هم طمع سود اندوزی بیشتر سرمایه داران حاکم، تمامی سیاست ها و برنامه ریزی ها را به سوی این هدف اصلی سوق می دهد تا اقلیتی ناچیز در رفاه و آسایش بسر برند و سلطۀ خونین خود را بر تمامی منابع و ثروت های مادی و معنوی جامعه تداوم بخشند. در این میان چه باک از این که قربانیان تداوم این بساط ظالمانه، اکثریت زحمتکش و به ویژه جوانان یعنی یکی از کارآمدترین نیروها چه به لحاظ اقتصادی و چه سیاسی - اجتماعی، باشند. در کنار خیل عظیم جوانان، زنان و کودکان این بی پناه ترین قربانیان اعتیاد و سایر مصائب دیگر را نباید از یاد برد. همه روزه شاهدیم که زنان به جان آمده از پیامدهای اعتیاد، مجبور به ترک همسر (طلاق)، کاشانه و فرزندان خود اند؛ و اگر دستگاه قضایی رژیم بی رحمانه حق سرپرستی را از آنان سلب نکرده باشد، در شرایطی بدتر از پیش مطرود و بی پناه همراه با فرزندان خود (کودکان کار و خیابان) برای به کف آوردن لقمه ای نان، باز هم مورد استثمار سرمایه داران قرار می گیرند (درصورتی که کاری بیابند) و یا طعمه باندهای فساد و فحشاء (که هم اکنون خود به صنعتی پر سود در جهان سرمایه داری تبدیل شده است) می شوند.

آمارهای موجود در این زمینه به خوبی پرده از دستاوردهای ننگین جمهوری اسلامی برداشته و وجدان هر انسان شریف و آزاده ای را به درد می آورد: «ایران، بزرگترین مصرف کننده مواد مخدر در جهان است.» (روزنامه حیات نو – 15/7/87) جالب است سردمدارانی که جز فریب توده ها و کسب آبرو و اعتبار نداشته برای رژیم خود، در ارائه آمارهای دروغین و جعلی و تصویرسازی بیشرمانه بهبود اقتصادی و رفاه بیشتر، گوی سبقت را از هم می ربایند، دراینجا سکوت را بهترین راه فرار برای خود می بینند. اما واقعیات زندگی سرسختند و سر برمی آورند: «هم اکنون هر دو ساعت یک فرد معتاد در ایران می میرد.» (همانجا) اما رژیمی که خود مسبب اعتیاد و تداوم بخش رشد روزافزون این پدیده در جامعه است چه راه حلی ارائه می دهد تا ضمن پاک کردن صورت مسئله، مشکل را نیز دور بزند؟ «با اجرای سریع و دقیق احکام صادره درباره برخورد با مجرمان مواد مخدر می توانیم جامعه را بیش از گذشته از معضل اعتیاد مصون داریم.» (محسنی اژه ای دادستان کل کشور. همانجا) این سخن یعنی باز هم بر پا کردن دارهای خیابانی و یا به فراموشی سپردن قربانیان اعتیاد از طریق پرتاب آنان به گوشه زندان هایی که وضعیت اعتیاد شان را به مراتب بدتر از سابق می کند (زیرا عوامل رژیم با پخش وسیع مواد مخدر در داخل زندانها برای خود کار و کاسبی سودآوری نیز ایجاد نموده اند) و تا آنجا که با ابتلا به بیماری هایی نظیر یرقان (هپاتیت) و ایدز (که در زندان های رژیم بیداد می کند) آنان را به مرگی دیگر محکوم نمایند. حال که معنای «مصونیت جامعه از معضل اعتیاد» را از سوی مزدوران سرکوبگر رژیم فهمیدیم بهتر است به آمارها برگردیم تا دریابیم بیشرمان حاکم با فرزندان خانواده های زحمتکش چه کرده اند: «درصد افرادی که مصرف کننده هروئین، الکل و حشیش بوده و در گروه سنی 15 تا 24 سال قرار دارند قابل توجه است.» «میانگین سن شروع سیگار 4/21 سال، الکل و حشیش 8/21 سال، تریاک 4/27 سال، شیره 8/28 سال، داروهای محرک 8/30 سال و بوپرنورفین 8/29 سال است.» این حقایق نشان دهنده مرگ تدریجی و به نابودی کشیده شدن نسل جوان جامعه ما است که جمهوری اسلامی زمینۀ سوق دادن آنان را به اعتیاد و انواع انحرافات اجتماعی همه روزه بازتولید می نماید و نیز خواهان «اجرای سریع و دقیق احکام صادره و برخورد با مجرمان» است یعنی حبس و به زندان انداختن و دار زدن همین گروه قابل توجه جوانان 15 تا 24 سال! پرسشی که مطرح است این است که این آمارها چه کسانی را دربرمی گیرد و چرا؟ «مصرف خودسرانه بنزودیازپین ها، کدئین و مجموعه داروهای محتوای مواد افیونی در افراد بیکار و تا حدودی دانشجویان بیشتر از جمعیت عمومی است.» (همان منبع ) «اشخاص مطلقه و متارکه کرده بیش از سایر گروه ها به مواد و داروها آلوده می شوند.» «درایران، افراد با وضع اقتصادی خوب گرایش بیشتری به مصرف دارو و افراد با وضع اقتصادی بد گرایش به مصرف مواد یا مصرف همزمان دارو و مواد دارند.» (همانجا) پس می بینیم که بیکاری و فقر و وضع بد اقتصادی و فشارهای سیاسی - اجتماعی که از سوی رژیم جمهوری اسلامی روز به روز تشدید می گردد، چگونه محرومان و فرزندان آنان را به تباهی کشانده است. فرزندانی که با تحمل هزار و یک مشکل و در سایه فداکاری پدران و مادران زحمتکش خود به دانشگاه راه می یابند، اما در آنجا نیز همچون پادگان نظامی با آنها رفتار می گردد. چشم انداز نه چندان روشن از نظر اشتغال (شمار زیادی از تحصیل کردگان بیکارند یا به کارهائی پایین تر از سطح تحصیل و تخصص خود اشتغال دارند)، موانع دستیابی به پست ها و مسئولیت های مناسب (چون اینها عمدتا در اختیار وابستگان رژیم و یا عناصری هستند که خود را با هر وضعیتی انطباق می دهند)، مشاهده نابرابری ها و تبعیض های خیره کننده در سطح جامعه و ازجمله تبعیض های جنسی، مذهبی و ملی، دخالت پلیسی در زندگی خصوصی و عاطفی جوانان، اختناق، تعصب مذهبی، دخالت حراست و نیروهای حزب اللهی در جلوگیری از آزادی بیان و نظر و اندیشه، عدم امکان فعالیت و تشکل های مستقل دانشجویان و استادان در دانشگاه، وابستگی و بی لیاقتی مدیران دانشگاه ها و به بیان دیگر نارضائی دانشجویان از عقب ماندگی اجتماعی و نبود شرائط برای شکوفائی استعدادها و توانائی هایشان، سلطۀ خرافات و تاریک اندیشی و درک این واقعیت که در جمهوری اسلامی چشم انداز آزادی و زندگی بهتر، صلح و امنیت فردی و اجتماعی و ارتقای فکری، فرهنگی و هنری در جامعه وجود ندارد و موانع و دیوارهای فراوانی در برابر تکامل آزاد توانائی ها، انرژی، احساسات و خواست هایشان قد کشیده است، همه و همه واقعیاتی از زندگی جوانان و دانشجویان اند. یا باید با تمامی این اوضاع به مبارزه برخاست و نظم ظالمانه حاکم را درهم شکست و یا خانه خرابی بیشتر را نظاره کرد. استثمارگران حاکم روحیۀ تسلیم و رضا و پذیرش وضع موجود را می خواهند و برای تداوم آن علاوه بر سرکوب آزادی های سیاسی و مدنی مردم، خواهان اسارت روحی و تخدیر ذهنی آنها و دچارکردنشان به توهمات و آرزوهای پوچ، و سوق دادن و تهییج کردن شان در جهت این اوهام، آرزوها و اهداف خیالی یا ارتجاعی اند. نه فقط حاکمان جمهوری اسلامی، بلکه هیچکدام از جناح های رنگارنگ غیر حاکم سرمایه داری ایران نیز قادر و خواهان ایجاد ذره ای بهبودی در وضعیت مردم محروم نیستند و جز فریبکاری و سرکوب، سیاست دیگری از جانب آنان قابل تصور نیست. رهائی از تمامی مظاهر سرمایه داری و گند و کثافات آن و از جمله اعتیاد خانمانسوز، فقط به دست توده های بی چیز کارگر و زحمتکش و عمل انقلابی آنان از طریق برقراری جمهوری دمکراتیک شورائی به جای حاکمیت سرمایه داران و زمینداران کنونی، میسر خواهد شد. درتحقق این امر بکوشیم.

کمیتۀ انقلابی کارگران ایران

16 آبان 1388

e.n.ch.e.d.k@gmail.com


۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

پیامی ساده و مشکل به توده های مردم ایران

پیامی ساده و مشکل به توده های مردم ایران

تودۀ مردم (کارگران و زحمتکشان)!

فهمیدن پیام زیر ساده و عمل به آن مشکل است، ولی راه دیگری نیست:

* اگر می خواهید در مبارزه تان به پیش روید، باید میلیونی در تظاهرات های ضد رژیم جمهوری اسلامی شرکت کنید.

* باید بدانید برای چه هدف هایی تظاهرات و مبارزه می کنید. اگر می خواهید این رژیم را سرنگون کنید، باید آگاه باشید، چه رژیمی واقعاً منافع شما را تأمین می کند.

* تظاهرات های میلیونی شما، که در آنها رژیم سیاسی آیندۀ خود را شعار می دهید، در دل رژیم جمهوری اسلامی چنان ترسی ایجاد خواهد کرد که کم کم فلج خواهد شد و شما نیز قوی تر خواهید گشت.

* رژیمی را که می خواهید جانشین جمهوری اسلامی کنید، باید مهمترین خواست و شعار شما در تظاهرات ضد رژیم باشد، یعنی باید شعار مرگ بر جمهوری اسلامی را با زنده باد رژیمی که باید برقرار شود همزمان بگویید.

* شما باید ببینید مبارزۀ چه جریان سیاسی ای واقعاً بیانگر و مجری خواست های شماست. قدرت واقعی شما در پیوند با چنین جریان سیاسی ای متمرکز می شود، شما با قدرت متمرکز خود و ادامۀ مبارزه، می توانید رژیم جمهوری اسلامی را از بین ببرید و دولت خودتان را ایجاد کنید.

* تنها با چنین قدرت متمرکزی که محصول پیوند نیروی بزرگ شما با این جریان سیاسی است می توانید رژیم جمهوری اسلامی را درهم بشکنید و آن را به دَرَک بفرستید.

* ما برآنیم و بارها گفته ایم آن نظام سیاسی ای که باید جانشین جمهوری اسلامی شود و خواست های فوری وسیع ترین توده های مردم یعنی کارگران، دهقانان و دیگر زحمتکشان شهر و روستا را برآورده کند و زمینه را برای پیکار قطعی طبقۀ کارگر برای محو هرگونه استثمار و ستم و فقر و تباهی و جهل فراهم سازد جمهوری دموکراتیک شورائی است. شما با مبارزه برای ایجاد چنین نظام سیاسی ای است که می توانید انقلاب بزرگ و پیروزمندی برپا دارید، انقلابی که این بار سُکان آن را خود در دست داشته باشید و اجازه ندهید نیروهای استثمارگر و ستمکار جدیدی آن را به نام شما و به کام خود و به ضد شما تغییر ماهیت دهند و به شکست بکشانند.

* شما بی تردید در ادامۀ مبارزه، به کمک آن جریان سیاسی ای که از خود شما و مجری واقعی خواست های شماست و می تواند با پیش بینی درست حوادث، شما را در مبارزه تان هدایت کند، خواهید فهمید که چه زمانی شیرازۀ نیروهای مسلح رژیم ارتجاعی جمهموری اسلامی در حال از هم پاشیدن است، آنگاه شما باید تحت رهبری جریان سیاسی خودتان، مسلح شوید و این رژیم ارتجاعی را ساقط کنید.

* تنها خواست و مبارزۀ شما می تواند آبستن چنین نظامی باشد به شرطی که اجازه ندهید اهداف، استراتژی و تاکتیک مبارزه تان را نیروهای ضد انقلابی تعیین کنند که اینک ادعای رهبری مبارزۀ شما را دارند. این خود شمایید که باید مامای این نظام سیاسی باشید و شرائط تولد سالم آن را به وجود آورید. این مبارزۀ شماست که باید این نظام سیاسی جدید را به وجود آورد و پرورش دهد.

آزادی و رفاه آیندۀ شما، راه دیگری جز چنین مبارزه ای ندارد. راه درست تنها همین است.

جمعی از کمونیستهای ایران (آذرخش)

٦ مهر ۱۳۸۸، ٢٨ سپتامبر ٢٠٠٩
azarakhshi@gmail.com
www.aazarakhsh.org